{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸

در تمرین بعدی، مربی یک چوب کوتاه برداشت و به ارین داد.

«دفاع کن.»

ارین چوب را گرفت، بدون تردید. روبه‌روی مربی ایستاد و گارد گرفت.

چشمان آبی تیره‌اش، بی‌حرکت به مربی دوخته شده بود. هیچ ترسی در آن نبود.

مربی با سرعتی که برای یک انسان عادی باورنکردنی بود، حمله کرد. ضربه‌اش نه نمایشی، که برای کشتن طراحی شده بود. اما ارین دفاع کرد. حرکتش دقیق، بی‌صدا و کاملاً بی‌رحم بود.

چوب‌ها با صدایی مهیب به هم خوردند:

تَرَک!

صدا در سالن پیچید و نوا از جا پرید.

اما این تازه شروع کار بود. مربی بدون وقفه حمله را ادامه داد. هر بار که ارین ضربه‌ای را دفع می‌کرد، ضربهٔ بعدی سریع‌تر و سنگین‌تر فرود می‌آمد. ضربات فقط از روبرو نبودند .

از پهلو، از پایین، با چرخش‌های ناگهانی.

نوا خیره نگاه می‌کرد. چشم‌هایش ناخودآگاه حرکت‌ها را دنبال می‌کردند. زاویه‌ها. فاصله‌ها. ریتم.

ارین چندین بار ضربه خورد؛ روی شانه، بازو و دنده‌ها. صدای برخورد چوب با گوشت و استخوان ،صدای حال‌به‌هم‌زنی رو در فضا می پیچاند

اما ارین کوچک ترین ری اکشنی از خودش نشون نداد.

در اخر مربی با ضربه ای محکم به پهلوی ارین کوبید.

شدت ضربه چنان بود که آرین مثل یک عروسک پارچه‌ای از زمین بلند شد و پشتش با خشونتی وحشتناک به دیوار آجری خورد. نوا نفسش را حبس کرد.

اما ارین، در کمال ناباوری، چند ثانیه بعد با دست‌های لرزان از جا بلند شد، تفی آغشته به خون را روی زمین انداخت و چوبش را محکم‌تر گرفت و دوباره با گارد به وسط تشک برگشت.

انگار که درد، کلمه‌ای بیگانه در فرهنگ لغات او بود.

مربی نگاهی به او انداخت، نه از سر تحسین

انگار داشت نتیجهٔ یک آزمایش همیشگی را چک می‌کرد و بعد چوب را از او گرفت.

نوبت به لیان رسید.

دختری که تا آن لحظه مثل یک سایهٔ یخی گوشه‌ای ایستاده بود، قدم به میان تشک گذاشت. موهای مشکی‌اش با تارهایی از سبز یشمی در نور لامپ‌ها برق زد. صورتش مثل همیشه بی‌روح بود، اما چشمان یشمی‌اش با دقتی سرد و محاسبه‌گر حرکات مربی را دنبال می‌کرد.

مربی چوب را به سمتش پرت کرد. لیان بدون حتی یک تلورانس اضافه، چوب را گرفت و گارد اش را بالا آورد.

نبردش با مربی، متفاوت از ارین بود. جایی که ارین ضربات را با قدرت و صلابت دفع می‌کرد، لیان با ظرافت و چابکی محض جاخالی می‌داد. حرکاتش روان و بی‌صدا بود؛ مثل جریان یخ‌زدهٔ یک رودخانه.

ولی نوا متوجه چیزی شد که قبلاً ندیده بود. مربی، همان مربی‌ای که لحظاتی پیش انگار می‌خواست ارین را تکه‌تکه کند، حالا جور دیگری می‌جنگید. ضرباتش هنوز سریع بود، اما نه با آن شدتی که استخوان‌های ارین را به دیوار کوبیده بود.

انگار... انگار یک جور قواعد نانوشته بود. 

ولی همچنان ضربه‌ها سنگین و سریع و کشنده بودند، اما لیان به ندرت ضربه می‌خورد. او بیشتر از آنکه بجنگد، پیش‌بینی می‌کرد و می‌لغزید. با این حال، یک ضربه به رانش خورد که باعث شد زانوهایش برای لحظه‌ای خم شوند، اما بلافاصله به حالت اول برگشت.

نه ناله‌ای کرد، نه حتی اخم.

فقط به مبارزه ادامه داد تا مربی دست نگه داشت. صورتش هنوز بی‌روح بود، اما نوا متوجه شد که لوی از گوشهٔ دیگر اتاق، ناخن‌هایش را توی کف دستش فرو میکند.

بعد نوبت به آکیرا رسید. پسرک موقهوه‌ای با چشمان عسلی، برخلاف لیان و ارین، نتوانست کاملاً جدی بماند. قبل از شروع، گوشهٔ لبش بالا پرید و رو به مربی گفت: «قول بده یه ذره امروز مهربون‌تر باشی، باشه؟»

مربی حتی جواب نداد. چوب را پرت کرد و آکیرا آن را با مهارت گرفت. شوخی از صورتش پرید.

مبارزهٔ آکیرا، چیزی میان این دو بود؛ نه به قدرت ارین، نه به چابکی لیان. اما او یک برگ برنده داشت: خلاقیت. ضربات را به روش‌های غیرمنتظره دفع می‌کرد، زاویه‌هایی که مربی انتظارش را نداشت. اما کافی نبود.

یک ضربه به بازویش خورد که باعث شد چوب از دستش رها شود. آکیرا به سرعت چوب را برداشت و دوباره گارد گرفت، اما دیگر نفس‌نفس می‌زد. زمزمه‌ای از زیر لبش بیرون آمد که نوا نفهمید فحش بود یا دعا

[دعا عزیزم دعا 🤲🏻📿]

لوی با احتیاط قدم جلو گذاشت. او کوچک‌تر و نحیف‌تر از خواهرش بود، اما همان چشمان یشمی را داشت با این تفاوت که در چشمان او، به جای آن سردی محض، محافظه‌کاری و تنشی دائم بود.

حرکاتش خوب بود، دقیق بود، اما ترس و نگرانی از شکست، مثل یک وزنه به دست و پایش بسته شده بود.

مربی با شدت کمتری با او جنگید، هنوز ضربات دردناک بود، اما دیگر با آن سرعت مرگبار و دقت کامل نبود. با این حال، لوی دو ضربه به کتف و ساعدش خورد. هر بار که چوب به بدنش می‌خورد، نگاهش بی‌اختیار برای کسری از ثانیه به سمت لیان می‌پرید،

انگار که نه از درد خودش، که از نگاه خواهرش می‌ترسید. اما لیان ، حتی یک بار هم نگاهش نکرد.
دیدگاه ها (۰)

معرفی کاراکتر۲

معرفی کاراکتر ۱

پارت ۵

ادامه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط