{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 آکادمی آستریا

📖 آکادمی آستریا
پارت هشتم | «حقیقتِ سایه‌ها»
بعد از رفتن جک...
هیچ‌کس حرف نزد.
کتاب قدیمی هنوز روی میز بود.
کتابی که اسم جولیت و کارل را کنار هم نوشته بود.

───

ویلیام آرام گفت:
«خب... من یه سؤال دارم.»
همه نگاهش کردند.
«چرا هر وقت یه راز پیدا می‌کنیم، یه راز بزرگ‌تر پشتش قایم شده؟»
گریس دستش را بالا برد.
«منم همین سؤال رو دارم.»
بعد به کتاب نگاه کرد.
«این آکادمی زیادی درام داره.» 😂

───

اما جنا ساکت بود.
مثل همیشه.
جولیت متوجه شد.
«تو چیزی می‌دونی، نه؟»
جنا نگاهش کرد.
«آره.»
همه ساکت شدند.

───

کارل اخم کرد.
«پس چرا هیچ‌وقت چیزی نمی‌گی؟»
جنا آرام جواب داد:
«چون بعضی حقیقت‌ها آدم‌ها رو از هم جدا می‌کنن.»

───

همان لحظه...
صدای شکستن پنجره آمد.
یک سایه وارد کتابخانه شد.
همه آماده‌ی مبارزه شدند.
اما...
جک نبود.

───

فقط یک پیام روی زمین افتاد.
با علامت سایه.
«اگر جواب می‌خواهید، به تالار فراموش‌شده بیایید.»

───

گریس گفت:
«بگو ببینم... اینم یکی از نقشه‌های جکه؟»
ویلیام گفت:
«احتمالاً.»
کارل گفت:
«پس می‌ریم.»

───

جولیت به او نگاه کرد.
«همین؟ بدون فکر؟»
کارل شانه بالا انداخت.
«اگه قرار باشه تله باشه، بهتره بفهمیم چرا.»

───

تالار فراموش‌شده...
جایی بود که سال‌ها کسی واردش نشده بود.
وقتی در باز شد...
جک آنجا ایستاده بود.
اما این بار...
لبخند نمی‌زد.

───

جولیت با تعجب گفت:
«تو؟»
جک به دیوار نگاه کرد.
روی آن نقاشی قدیمی بود.
نقاشی دو خانواده.
یکی با نشان آب و یخ.
یکی با نشان سایه.

───

جک آرام گفت:
«همه فکر می‌کنن من دشمن آکادمی‌ام.»
مکث کرد.
«ولی کسی نپرسید چرا.»

───

کارل گفت:
«پس بگو.»

───

چشم‌های جک برای لحظه‌ای تغییر کرد.
«چون خانواده‌ی من نابود شد...»
«به خاطر همین افسانه.»

───

سکوت.

───

جولیت آرام گفت:
«منظورت چیه؟»
جک به او نگاه کرد.
«منظورم اینه که شاید قهرمان‌های داستان...»
«همیشه قهرمان نبودن.»

───

و ناگهان...
چراغ‌های تالار خاموش شدند.
وقتی دوباره روشن شدند...
جک ناپدید شده بود.

───

جنا آرام گفت:
«حالا فهمیدید؟»
همه نگاهش کردند.
«جک فقط دنبال شکست دادن شما نیست.»
«اون دنبال حقیقته.»

───

اما هیچ‌کس نمی‌دانست...
حقیقتی که پیدا می‌کنند...
ممکن است همه‌چیز را تغییر دهد.
📚 پایان پارت هشتم 🌸
دیدگاه ها (۲)

📖 آکادمی آستریاپارت نهم | «رو مخ‌ترین مهمان آکادمی»صبح...آکا...

📖 آکادمی آستریاپارت هفتم | «نامی که نباید گفته می‌شد»بعد از ...

📖 آکادمی آستریاپارت ششم | «اولین همکاری»صبح روز بعد...آکادمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط