{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان دونفری که عاشق هم بودن..

داستان دونفری که عاشق هم بودن..
دو پسر..
پسرکی که روز اخر زندگیش توی این دنیا رو با تنها معشوقش میگذرونه.
ترس از اتفاقی که نیوفتاده مخرب تر از رخ دادنشه.
پسرک معشوقش رو بوسید،
تنهایی وداع کرد..
اونقدر ترسیده بود که هرگز فکر نمیکرد معشوقش، عزیزترینش، تنها کسی که توی این همه مدت فرمانروای همه افکارش بوده،
پسری که بعد از نه سال دوری تازه امشب روی معشوق بیمارش رو دیده قراره چه عذابی رو تحمل کنه..
از مردش فاصله گرفت،
میخواست افکارش برای همیشه خاموش باشن.
نمیخواست بخاطر بیماریش بمیره..
از تحمل درد سرطان میترسید؛
از تحمل درد برای کنار معشوقش موندن |می ترسید|.
دیدگاه ها (۲)

«من آدمی خوخواده، بی حوصله و البته کمی متزلزل هستم.اشتباه می...

خبر خوب؟!!

happy LEE KNOW day

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط