{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

pخاندان پسران خون اشام

p1:خاندان پسران خون اشام
خب سلام اول باید بگم من اسمم پرنیا هست خواستم داستان جالبی از عاشق شدنم رو بهتون بگم اما نه هر عشقی! عشقی که بین انسان و خوناشام اتفاق میوفته
stat:
یک روز من ریتا بهترین دوستام توی خونه مشغوله وقت گذروندن بودیم.... من و ریتا همیشه به خونه همدیگه میریم... یا اون به خونه من میاد و یا برعکس. بگذریم توی خونه بودیم و از بیکاری حوصلمون سر رفته بود رو به ریتا کردم که داشت خودش رو با اشپزی مشغول میکرد
(+پرنیا _ ریتا)
+میگما ریتا
_جانم پری
+موافقی بریم سفر؟
_اخه دوتایی؟ اصلا خوش نمیگذره پس ازیتا چی میشه؟
+اونش با من به اونم خبر میدم... تو موافقی که بریم؟
_اره ولی کجا بریم؟
+جنگل... قورباغه چشمه و کلی چیز های قشنگ میبینیم و لذت میبریم
_جنگل؟ اگر خرس بیاد چی؟
+نگران نباش من چند باری با خانوادم میرفتم و خب مکان امن زیاد پیدا میشه... تو فقط تایید کن باقیش با من
_اوکی ولی اگه چیزی شد تقصیر توعه
*خندیدم و به نشانه تایید سرم رو تکون دادم و به ازیتا زنگ میزنم... راستش خوشگذرونی مون کنار هم هست ولی خب چون ازیتا درگیر کارای درسی و سرکارش هست زیاد کنارمون نیست... وقتی زنگ زدم بعد چهار تا بوق جواب داد
دیدگاه ها (۰)

ادامه p1:خاندان پسران خون اشام(♡ازیتا) ♡او پرنیا چطوری... چی...

من یه داستان نوشتم و اسمشم خاندان پسران خون اشام هستداستان د...

#نامجون#طنز#بی_تی_اس#RMاینم ادیت خودمه امیدوارم خوشتون بیاد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط