{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟓

════‌════‌════‌════‌═
سنگ زیر انگشتانم سرد است.
زبانش را نمی‌فهمم…
اما خوب می‌دانم دارد به من می‌خندد.
قانون‌ها.
سرنوشت‌ها.
نفرین‌ها.
همه چیز نوشته شده…
و من، فرمانروای جهنم، حتی نمی‌توانم یک خطش را بخوانم.
مضحک است.
دستم روی بخشی می‌لغزد که می‌دانم نام من آن‌جاست.
حسش می‌کنم.
مثل زخمی که هیچ‌وقت قصد بسته شدن ندارد.

نفرین پرودگار.
می‌خواست مرا متوقف کند.
حتی بعد از مُهر و موم شدنش هم.
زنجیری دور گردنم بیندازد.
و امروز فهمیدم… موفق شده.

باید همان روزی که اولین نفسش را کشید، سلاخی می‌شد.
باید همان لحظه که چشم باز کرد، باز چشم می‌بست
اما هجده سال و پنج ماه زنده ماند.
شش هزار و هفتصد و بیست و چهار روز.
شش هزار و هفتصد و بیست و چهار فرصت که برای کشتنش از دست دادم.

آن‌قدر زنده ماند
که امروز تا با گستاخی در چشمانم خیره شود.
و البته ، امروز هم…زنده ماند.
قدم می‌زنم.
صدای گام‌هایم در تالار می‌پیچد و با شعله‌های آتش یکی می‌شود.
زمین.
جهنم.
آسمان.
بهشت.
همه فرمان می‌برند.

اما امروز یک دختر دستانم را نافرمان کرد.
فکم منقبض می‌شود.
آخرین بار کی این حس را داشتم؟
وقتی سقوط کردم؟
یا وقتی بهشت را از آنِ خود کردم؟
شب که شد، صبر کردم.
منتظر ماندم بخوابد.
تا وارد خوابش شوم.
تا گردنش را همان‌جا، بی‌صدا، بشکنم.
اما نخوابید.
تمام شب بیدار ماند.
احمق...به هرحال که چندشب بدون خواب ، دوام نمی‌آورد.

درحالی که در زمین خورشید از شرق طلوع میکند و نمانگر صبح و شب است در جهنم ، بهشت و اَنجل ، هیچ تفاوتی میان شب و روز نیست و البته...شیاطین و فرشتگان بی‌مصرف هم که نیازی به خواب ندارند ، پس مفهوم شب و روز در اینجا معنی ندارد...و احتمالا در تمام آسمان ، تنها کسی که میداند ، چه موقع شب و روز است ، من هستم...چرا که وقتی دختر خواب است ، میدانم شب است و وقتی بیدار می‌شود ، صبح ، هرچندکه در اوایل فهمیدن این الگو سخت بود ، زیرا گاه به گاه ، زمانی که خورشید در وسط آسمان است ، که به اصلاح به ان «ظهر» می‌گویند هم می‌خوابید و گاهی تا ظهر بیدار نمی‌شد...

مهم نبود ، تصمیمم را گرفته بود و با او... شکارچی صبور‌تری خواهم بود

════‌════‌════‌════‌═
سیسی ها لایک و کامنت یادتون نرها🥺❤
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
دیدگاه ها (۵۵)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟒════‌════‌════‌════‌═•...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟑کتاب‌های عریض را به زو...

داستان زندگی ملکه کارمن کوک قسمت اول وقتی نه سالم بود داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط