{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام عزیزانم، امروز احمقانه‌ترین روز عمرم بود.

سلام عزیزانم، امروز احمقانه‌ترین روز عمرم بود.
رفته بودیم با دوستام، آوا، ملیکا و فاطمه زهرا کتابخونه، اونجا بهمون جایزه دادن بعد رفتیم بیرون، خواستیم بریم بیرون دور بزنیم، اول رفتیم باشگاه والیبال یکی از دوستام، آوا. اونجا یکی دیگه هم بود مهنا. ما اونجا نشستیم غیبت داشتیم میکردیم از پسرای محل، بعد یکدفعه خواستیم دعوا راه بندازیم برا همین به دو سه تا از پسرا زنگ زدیم با گوشی من، گفتیم ازشون آتو داریم و اینا، بعد گفتیم ساعت ۴:۳۰ بیاین پارک دعوا، اینا نمیدونستن ما بودیم. ماهم که تموم شد باشگاه رفتیم پارک، اینا یکی دوتا نبودن، بالای بیست‌تا بودن همه‌ی پسرای محل رو گرفتن آوردن، حالا ما ۴ تا دختر ۱۳ ساله، مونده بودیم چیکار کنیم. فاطمه‌زهرا فاز شیر گرفته بود، ملیکا فرار کرد واقعا رفت، آوا میگفت من نمیام، مهنا این وسط مونده بود، منم فاز گرفتم با فاطمه زهرا و مهنا داشتیم میرفتیم دعوا، حالا من داشتم میرفتم دیدم پسرعموم اونجاست، صدتا سکته رو باهم زدم، کسکش یکی نگفت چرا اینجایی. منتظر بود با رفیقاش اونجا. حالا ماهم اومدیم برگردیم یا بریم، رفتیم داخل پارک وایستادیم. ولی بعد داشتیم میرفتیم که صبر کردیم، مهنا داشت می‌رفت تنهایی (دورتا دور پارک جاده خاکی و باغ بود، کسی نبودش در و ور) پسرا هم چنتا سوار موتور شدن داشتن میرفتن دنبالش، ماهم بدو، بدو می‌رفتیم پیشش، آخه یکی از پسرا چاقو داشت، احتمال خفت شدنش زیاد بود، رفتیم پیشش همه رفتن. ماهم دیگه از ترس رفتیم خونه دیگه.
من اومدم خونه خدارو شکر مادرم چیزی نپرسید.
الان کل تنم درد می‌کنه از بس دویدم😐
دیدگاه ها (۷)

قلدر مدرسه(part 11)ویو یوری رسیدم مکان خونشون بود منو سونگ و...

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

Part ²²ویو لیلی وای در پارکینگ باز شد چقدر ماشین چقدر موتوره...

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

شب تولدم فصل 3پارت 3ات: چیکار میکنی تو گوشیت؟ جونگ کوک: هیچی...

تک پارتی درخواستی وقتی خانوادش ازت خوششون نمیومد سلام من ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط