⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹²
ساعتها یا شاید هم روزها گذشت؛ اِلا دقیقاً نمیدانست. زمان در قلمروِ وُید معنایِ متفاوتی داشت؛ انگار ساعتها با ضربانِ قلبِ او حرکت میکردند، نه با حرکتِ خورشید. بدنِ او کمکم از آن مرحلهیِ دردِ جیگرکاتکن بیرون آمده بود، اما جایِ زخمها، مثلِ نقشههایی از شکست، روی پوستش باقی مانده بود.
صبحِ روزِ بعد، در لمسِ سنگینیِ هوا، درِ اتاق با صدایی ملایم اما قاطع باز شد. این بار وُید تنها نبود. دو خدمتکار با لباسهایی به رنگِ خاکستر و چهرههایی که انگار هیچ حسی نداشتند، با ظرفهای نقرهای وارد شدند. بدونِ اینکه حتی یک کلمهیِ اضافی بگویند، او را آماده کردند.
وُید در آستانهیِ در ایستاده بود، با لباسی تیره و سادهتر از همیشه، اما با همان نگاهِ برندهای که اِلا از آن فرار کرده بود.
«آمادهای؟» او کوتاه پرسید. «وقتِ تماشا کردن از پشتِ درهایِ بسته نیست.»
اِلا با بدنی که هنوز کمی سست بود، با پاهایِ لرزان از تخت پایین آمد. او با هر قدم، حس میکرد که دارد به درونِ دهانِ یک هیولا قدم میگذارد. اما کنجکاویِ سرکشش، حتی در اوجِ ترس، داشت بر ترسش غلبه میکرد. او میخواست بداند این "واقعیتِ جدید" چیست.
وقتی از راهرویهایِ طولانی و سنگفرش شده گذشتند، اِلا متوجه شد که این قصر، فقط یک ساختمان نیست؛ بلکه یک موجودِ زنده است. دیوارهایی که با نمادهایِ باستانیِ خون و قدرت پوشانده شده بودند، و حسی از قدرت که در اتمسفرِ فضا جریان داشت، لرزه به تنش میانداخت.
ناگهان، آنها به یک بالکنِ عظیم رسیدند که رو به پایین، چشماندازیِ بیانتها را نشان میداد. اِلا ایستاد و نفسش در سینه حبس شد.
او انتظار داشت شهرِ آرکان را ببیند، اما آنچه در مقابلش بود، چیزی فراتر از تصوراتش بود. زیرِ پای آنها، قلمرویی گسترده از مه، غبار و کوههایِ معلق قرار داشت. شهرها، اگر بتوان نامشان را شهر گذاشت، مثلِ جواهراتی سیاه و درخشان در میانهیِ یک دریایِ ابری بودند. اما عجیبتر از همه، آن موجوداتِ پرنده و غولپیکری بودند که با بالهایِ عظیمشان از میانِ ابرهایِ سرخرنگ عبور میکردند.
«اینجا کجاست؟» اِلا با صدایی که از تعجب میلرزید، پرسید. «این... این زمینِ خودمون نیست.»
وُید به کنارِ او آمد و به همان منظرهیِ خیرهکننده خیره شد. «اینجا قلمرویِ سایههاست، اِلا. جایی که قوانینِ اون دنیایِ احمقانه که ازش اومدی، معنایی ندارند. اینجا، فقط قدرت حرف میزنه. و تو... تو الان بخشی از این قدرت هستی.»
او برگشت و به اِلا نگاه کرد. «اون سربازهایی که میخواستن اعدامت کنن، فکر میکردند با کشتنِ تو، یک جرم رو حل کردن. اونا نمیدونن که تو الان دیگه فقط یک دخترِ فراری نیستی. تو حالا نشونهیِ خشمِ منی. و هر کسی که به تو نگاه کنه، انگار داره مستقیم به چشمهایِ من زل میزنه.»
اِلا لرزید. او متوجه شد که این "امنیت" که وُید از آن حرف میزد، در واقع یک نوعِ انزوا و سنگینیِ وحشتناک بود. او با وُید یکی شده بود، نه از طریقِ عشق، بلکه از طریقِ یک پیوندِ خونین و ناخواسته.
ناگهان، صدایِ زنگهایِ بلند و مهیبی از دوردست شنیده شد. اِلا با وحشت به سمتِ وُید برگشت. «اون چیه؟ صدایِ جنگه؟»
وُید چشمهایش را ریز کرد. نگاهش از حالتِ آرام به حالتِ شکارچی تغییر کرد.
«نه، جنگ نیست. فقط یه یادآوریه. یادآوری که وقتی تو رو برگردوندم، اونها میدونن که بازیِ واقعی تازه شروع شده.»
او دستِ اِلا را گرفت. دستش سرد بود، اما چنگش محکم. «بیا. باید بری و ببینی که چطور میشه پادشاههایِ خاکی رو از تختهاشون پایین کشید.»
در حالی که اِلا زیرِ نگاهِ خیرهیِ وُید و آن عظمتِ ترسناکِ قلمرو، به سمتِ عمقِ قصر کشیده میشد، تنها یک فکر در سرش میچرخید: *او فرار را تمام کرده بود، اما حالا در میانهیِ طوفانی بود که حتی خودِ او هم نمیدانست چطور از آن جان سالم به در ببرد.*
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹²
ساعتها یا شاید هم روزها گذشت؛ اِلا دقیقاً نمیدانست. زمان در قلمروِ وُید معنایِ متفاوتی داشت؛ انگار ساعتها با ضربانِ قلبِ او حرکت میکردند، نه با حرکتِ خورشید. بدنِ او کمکم از آن مرحلهیِ دردِ جیگرکاتکن بیرون آمده بود، اما جایِ زخمها، مثلِ نقشههایی از شکست، روی پوستش باقی مانده بود.
صبحِ روزِ بعد، در لمسِ سنگینیِ هوا، درِ اتاق با صدایی ملایم اما قاطع باز شد. این بار وُید تنها نبود. دو خدمتکار با لباسهایی به رنگِ خاکستر و چهرههایی که انگار هیچ حسی نداشتند، با ظرفهای نقرهای وارد شدند. بدونِ اینکه حتی یک کلمهیِ اضافی بگویند، او را آماده کردند.
وُید در آستانهیِ در ایستاده بود، با لباسی تیره و سادهتر از همیشه، اما با همان نگاهِ برندهای که اِلا از آن فرار کرده بود.
«آمادهای؟» او کوتاه پرسید. «وقتِ تماشا کردن از پشتِ درهایِ بسته نیست.»
اِلا با بدنی که هنوز کمی سست بود، با پاهایِ لرزان از تخت پایین آمد. او با هر قدم، حس میکرد که دارد به درونِ دهانِ یک هیولا قدم میگذارد. اما کنجکاویِ سرکشش، حتی در اوجِ ترس، داشت بر ترسش غلبه میکرد. او میخواست بداند این "واقعیتِ جدید" چیست.
وقتی از راهرویهایِ طولانی و سنگفرش شده گذشتند، اِلا متوجه شد که این قصر، فقط یک ساختمان نیست؛ بلکه یک موجودِ زنده است. دیوارهایی که با نمادهایِ باستانیِ خون و قدرت پوشانده شده بودند، و حسی از قدرت که در اتمسفرِ فضا جریان داشت، لرزه به تنش میانداخت.
ناگهان، آنها به یک بالکنِ عظیم رسیدند که رو به پایین، چشماندازیِ بیانتها را نشان میداد. اِلا ایستاد و نفسش در سینه حبس شد.
او انتظار داشت شهرِ آرکان را ببیند، اما آنچه در مقابلش بود، چیزی فراتر از تصوراتش بود. زیرِ پای آنها، قلمرویی گسترده از مه، غبار و کوههایِ معلق قرار داشت. شهرها، اگر بتوان نامشان را شهر گذاشت، مثلِ جواهراتی سیاه و درخشان در میانهیِ یک دریایِ ابری بودند. اما عجیبتر از همه، آن موجوداتِ پرنده و غولپیکری بودند که با بالهایِ عظیمشان از میانِ ابرهایِ سرخرنگ عبور میکردند.
«اینجا کجاست؟» اِلا با صدایی که از تعجب میلرزید، پرسید. «این... این زمینِ خودمون نیست.»
وُید به کنارِ او آمد و به همان منظرهیِ خیرهکننده خیره شد. «اینجا قلمرویِ سایههاست، اِلا. جایی که قوانینِ اون دنیایِ احمقانه که ازش اومدی، معنایی ندارند. اینجا، فقط قدرت حرف میزنه. و تو... تو الان بخشی از این قدرت هستی.»
او برگشت و به اِلا نگاه کرد. «اون سربازهایی که میخواستن اعدامت کنن، فکر میکردند با کشتنِ تو، یک جرم رو حل کردن. اونا نمیدونن که تو الان دیگه فقط یک دخترِ فراری نیستی. تو حالا نشونهیِ خشمِ منی. و هر کسی که به تو نگاه کنه، انگار داره مستقیم به چشمهایِ من زل میزنه.»
اِلا لرزید. او متوجه شد که این "امنیت" که وُید از آن حرف میزد، در واقع یک نوعِ انزوا و سنگینیِ وحشتناک بود. او با وُید یکی شده بود، نه از طریقِ عشق، بلکه از طریقِ یک پیوندِ خونین و ناخواسته.
ناگهان، صدایِ زنگهایِ بلند و مهیبی از دوردست شنیده شد. اِلا با وحشت به سمتِ وُید برگشت. «اون چیه؟ صدایِ جنگه؟»
وُید چشمهایش را ریز کرد. نگاهش از حالتِ آرام به حالتِ شکارچی تغییر کرد.
«نه، جنگ نیست. فقط یه یادآوریه. یادآوری که وقتی تو رو برگردوندم، اونها میدونن که بازیِ واقعی تازه شروع شده.»
او دستِ اِلا را گرفت. دستش سرد بود، اما چنگش محکم. «بیا. باید بری و ببینی که چطور میشه پادشاههایِ خاکی رو از تختهاشون پایین کشید.»
در حالی که اِلا زیرِ نگاهِ خیرهیِ وُید و آن عظمتِ ترسناکِ قلمرو، به سمتِ عمقِ قصر کشیده میشد، تنها یک فکر در سرش میچرخید: *او فرار را تمام کرده بود، اما حالا در میانهیِ طوفانی بود که حتی خودِ او هم نمیدانست چطور از آن جان سالم به در ببرد.*
ادامه دارد...
- ۷۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط