「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 55
✦.................................
جونگکوک حتی پلک نزد، انگشت هایش محکمتر دور یقهی دکتر جمع شدند.
_ اگه یه دقیقه دیگه پشت این در نگهم دارین...
فکش روی هم قفل شد
_ قسم میخورم کل این بیمارستانو روی سرتون خراب کنم.
پرستارها با وحشت چند قدم عقب رفتند، یکی از مأموران امنیتی خواست جلو بیاید اما جکسون با یک نگاه سرد، جلویش را گرفت و خیلی آرام گفت:
جکسون: نزدیک نشو.. الان وقتش نیست.
دکتر به سختی نفس کشید
دکتر: من... من درکتون میکنم... ولی ایشون به دستگاه وصله... هر استرس اضافهای ممکنه...
قبل از اینکه جملهاش تمام شود جونگکوک یقهاش را رها کرد دکتر با سرفه روی زمین افتاد و چند قدم عقب رفت
چند ثانیه... فقط چند ثانیه سکوت حکم فرما شد
بعد...
جونگکوک خودش درِ بخش مراقبتهای ویژه را هل داد، پرستار با نگرانی گفت:
پرستار: آقای جئون، لطفاً-
اما دیگر دیر شده بود، در آرام باز شد؛ بوی الکل و دارو تمام فضای اتاق را پر کرده بود نور سفید چراغها روی صورت رنگ پریدهی نیکی افتاده بود، چندین سیم از زیر لباس بیمارستانیاش بیرون آمده بود
ماسک اکسیژن روی صورتش
نفسهای ضعیفش را همراهی میکرد
جونگکوک همان دمِ در ایستاد، تمام خشمش، تمام غرورش، همانجا پشت در جا ماند، قدم اول را آرام برداشت بعد دومی انگار میترسید صدای قدمهایش خواب نیکی را به هم بزند
کنار تخت رسید، دستش چند ثانیه میان هوا معلق ماند بعد با احتیاط، انگشتهای سرد نیکی را میان دست بزرگش گرفت؛ یخ زده بودند.
ابروهایش از درد درهم رفت، فقط صدای منظم مانیتور شنیده میشد
جونگکوک انگشت شستش را آرام روی پشت دست نیکی کشید
_ قرار نبود اینجوری بشه...
گلویش خشک شده بود
_ تو همیشه حرف میزدی، همیشه اعصابمو خُرد میکردی
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست و همان لحظه شکست
_ پس الان چرا ساکتی...؟
اشک دیگری بیصدا روی دست نیکی چکید برای اولین بار جونگکوک هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نکرد، آرام خم شد پیشانی اش را به پشت دست نیکی تکیه داد و چشمهایش را بست
_ فقط یه بار دیگه چشمای سبزتو باز کن قسم میخورم دیگه هیچوقت تنها نمیذارمت
پشت شیشه، جکسون بیحرکت ایستاده بود، دکتر با نگرانی خواست چیزی بگوید جکسون خیلی آرام سرش را تکان داد
جکسون: نه، بذار بمونه.
دکتر زیر لب گفت:
دکتر: ولی قوانین-
جکسون نگاهش را از جونگکوک برنداشت
جکسون: اون مرد... تابهحال جلوی هیچکس خم نشده...
امشب... برای اولین بار شکست.
و داخل اتاق جونگکوک هنوز دست نیکی را محکم میان دستانش نگه داشته بود؛ انگار اگر رهایش کند، آخرین رشتهای که او را به زندگی وصل کرده هم از بین خواهد رفت.
ــــــــــــــ
زمان برای جونگکوک دیگر معنایی نداشت نمیدانست چند دقیقه گذشته یا چند ساعت، همانطور کنار تخت نشسته بود
دست نیکی هنوز میان دستهایش بود؛ دستی که همیشه گرم بود، همیشه موقع بحث کردن با حرص تکان میخورد، حالا سرد و بیجان روی کف دستش افتاده بود
نگاهش حتی یک لحظه هم از صورت دختر جدا نمیشد انگار میترسید اگر پلک بزند... همهچیز تمام شود...
در اتاق خیلی آرام باز شد؛ دکتر وارد شد، پرونده را نگاه کرد بعد به مانیتور، چند عدد را یادداشت کرد وقتی خواست نزدیک تخت شود جونگکوک ناخودآگاه دست نیکی را محکمتر گرفت
دکتر نگاه کوتاهی به او انداخت
دکتر: آقای جئون...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ چیشده؟
دکتر چند ثانیه مکث کرد
دکتر: فعلاً وضعیتش ثابت مونده.
جونگکوک نفس کوتاهی کشید
اما دکتر ادامه داد:
دکتر: هنوز به هوش نیومده... و هیچ پزشکی نمیتونه زمان بیدار شدنش رو پیشبینی کنه.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت،جونگکوک آرام سرش را بلند کرد چشمهای قرمز و بی خوابش مستقیم روی دکتر نشست
_ راهش چیه؟
دکتر: باید صبر کنیم.
جونگکوک اخمش درهم رفت
_ من ازت راه خواستم... نه صبر.
دکتر پرونده را بست
دکتر: هر دارویی که لازم بوده تزریق شده. بهترین تجهیزات بیمارستان هم براش استفاده شده. الان فقط واکنش بدنشه که تعیین میکنه...
جونگکوک حرفش را برید:
_ اگه لازم باشه بهترین متخصص دنیا رو بیارید
دکتر ساکت ماند
_ از آمریکا... آلمان... ژاپن... هرجا
صدایش آرام بود، اما آن آرامش از هر فریادی سنگینتر بود.
_ هزینهش مهم نیست... کل این بیمارستان رو هم لازم باشه میخرم فقط...
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 55
✦.................................
جونگکوک حتی پلک نزد، انگشت هایش محکمتر دور یقهی دکتر جمع شدند.
_ اگه یه دقیقه دیگه پشت این در نگهم دارین...
فکش روی هم قفل شد
_ قسم میخورم کل این بیمارستانو روی سرتون خراب کنم.
پرستارها با وحشت چند قدم عقب رفتند، یکی از مأموران امنیتی خواست جلو بیاید اما جکسون با یک نگاه سرد، جلویش را گرفت و خیلی آرام گفت:
جکسون: نزدیک نشو.. الان وقتش نیست.
دکتر به سختی نفس کشید
دکتر: من... من درکتون میکنم... ولی ایشون به دستگاه وصله... هر استرس اضافهای ممکنه...
قبل از اینکه جملهاش تمام شود جونگکوک یقهاش را رها کرد دکتر با سرفه روی زمین افتاد و چند قدم عقب رفت
چند ثانیه... فقط چند ثانیه سکوت حکم فرما شد
بعد...
جونگکوک خودش درِ بخش مراقبتهای ویژه را هل داد، پرستار با نگرانی گفت:
پرستار: آقای جئون، لطفاً-
اما دیگر دیر شده بود، در آرام باز شد؛ بوی الکل و دارو تمام فضای اتاق را پر کرده بود نور سفید چراغها روی صورت رنگ پریدهی نیکی افتاده بود، چندین سیم از زیر لباس بیمارستانیاش بیرون آمده بود
ماسک اکسیژن روی صورتش
نفسهای ضعیفش را همراهی میکرد
جونگکوک همان دمِ در ایستاد، تمام خشمش، تمام غرورش، همانجا پشت در جا ماند، قدم اول را آرام برداشت بعد دومی انگار میترسید صدای قدمهایش خواب نیکی را به هم بزند
کنار تخت رسید، دستش چند ثانیه میان هوا معلق ماند بعد با احتیاط، انگشتهای سرد نیکی را میان دست بزرگش گرفت؛ یخ زده بودند.
ابروهایش از درد درهم رفت، فقط صدای منظم مانیتور شنیده میشد
جونگکوک انگشت شستش را آرام روی پشت دست نیکی کشید
_ قرار نبود اینجوری بشه...
گلویش خشک شده بود
_ تو همیشه حرف میزدی، همیشه اعصابمو خُرد میکردی
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست و همان لحظه شکست
_ پس الان چرا ساکتی...؟
اشک دیگری بیصدا روی دست نیکی چکید برای اولین بار جونگکوک هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نکرد، آرام خم شد پیشانی اش را به پشت دست نیکی تکیه داد و چشمهایش را بست
_ فقط یه بار دیگه چشمای سبزتو باز کن قسم میخورم دیگه هیچوقت تنها نمیذارمت
پشت شیشه، جکسون بیحرکت ایستاده بود، دکتر با نگرانی خواست چیزی بگوید جکسون خیلی آرام سرش را تکان داد
جکسون: نه، بذار بمونه.
دکتر زیر لب گفت:
دکتر: ولی قوانین-
جکسون نگاهش را از جونگکوک برنداشت
جکسون: اون مرد... تابهحال جلوی هیچکس خم نشده...
امشب... برای اولین بار شکست.
و داخل اتاق جونگکوک هنوز دست نیکی را محکم میان دستانش نگه داشته بود؛ انگار اگر رهایش کند، آخرین رشتهای که او را به زندگی وصل کرده هم از بین خواهد رفت.
ــــــــــــــ
زمان برای جونگکوک دیگر معنایی نداشت نمیدانست چند دقیقه گذشته یا چند ساعت، همانطور کنار تخت نشسته بود
دست نیکی هنوز میان دستهایش بود؛ دستی که همیشه گرم بود، همیشه موقع بحث کردن با حرص تکان میخورد، حالا سرد و بیجان روی کف دستش افتاده بود
نگاهش حتی یک لحظه هم از صورت دختر جدا نمیشد انگار میترسید اگر پلک بزند... همهچیز تمام شود...
در اتاق خیلی آرام باز شد؛ دکتر وارد شد، پرونده را نگاه کرد بعد به مانیتور، چند عدد را یادداشت کرد وقتی خواست نزدیک تخت شود جونگکوک ناخودآگاه دست نیکی را محکمتر گرفت
دکتر نگاه کوتاهی به او انداخت
دکتر: آقای جئون...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_ چیشده؟
دکتر چند ثانیه مکث کرد
دکتر: فعلاً وضعیتش ثابت مونده.
جونگکوک نفس کوتاهی کشید
اما دکتر ادامه داد:
دکتر: هنوز به هوش نیومده... و هیچ پزشکی نمیتونه زمان بیدار شدنش رو پیشبینی کنه.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت،جونگکوک آرام سرش را بلند کرد چشمهای قرمز و بی خوابش مستقیم روی دکتر نشست
_ راهش چیه؟
دکتر: باید صبر کنیم.
جونگکوک اخمش درهم رفت
_ من ازت راه خواستم... نه صبر.
دکتر پرونده را بست
دکتر: هر دارویی که لازم بوده تزریق شده. بهترین تجهیزات بیمارستان هم براش استفاده شده. الان فقط واکنش بدنشه که تعیین میکنه...
جونگکوک حرفش را برید:
_ اگه لازم باشه بهترین متخصص دنیا رو بیارید
دکتر ساکت ماند
_ از آمریکا... آلمان... ژاپن... هرجا
صدایش آرام بود، اما آن آرامش از هر فریادی سنگینتر بود.
_ هزینهش مهم نیست... کل این بیمارستان رو هم لازم باشه میخرم فقط...
- ۲.۲k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط