{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راه می افتادند سبزه را هم میگذاشتند روی کاپوت ماشین و هرجایی که ...

.
راه می افتادند، سبزه را هم میگذاشتند روی کاپوت ماشین و هرجایی که یک تکه سبزی، حالا علف هرز یا هرچیز دیگری پیدا میکردند می نشستند که مثلن سیزده نحسشان به در شود. باد می آمد، خاک میشد، پلو را قاطی خاشاک و خاکی که رویش مینشست سرد سرد میخوردند. خوشحال بودند. وقتی هم تنگشان میگرفت عین خیالشان نبود، یک جایی همان دوروبر پیدا میکردند و خلاص. همه چیز همینقدر ساده بود. راحت بود. نه اینکه سختی نداشتند، دلشان خوش بود. ساده میگرفتند. آخرین باری که سیزدهم بیرون رفته ام برمیگردد به خیلی سال پیش. الان که نشسته ام روی کاناپه و دارم چای گرمی می نوشم و توالت هم همین چند قدم آنورتر است دلم تنگ شده است برای آن سیزده به درها. .
ای_لیا
دیدگاه ها (۱)

.بوی مطبوع گل و منظره‌ای رو به بهار پنجره پشت خودش یک من‌و‌ت...

."صبح""صدایِ توست" در نوارِ دلتنگی ؛که خورشید پخشش می کند .....

.دوست داشتنت بوی توت فرنگی میده،بوی روزای خوش ! خواستنت شیری...

.دلم را سپردم به "بیخیالی"اما باز هوا،هوایِ دوست داشتنِ توست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط