{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه پدربزرگ را دوست داشتم

خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد...
دیدگاه ها (۴)

می توانی چشم هایت را روی چیزهایی که نمیخواهی ببینی ببندی، ول...

کودک که بودموقتی زمین می‌خوردممادرم من را می‌بوسیدتمامِ درده...

#حیاتاز یک "دوستت دارم "شروع شد!آن هم دهان تو ...و من تازه ف...

از بس که دوستت دارمفکر می‏ کنمدیگر هیچ دوست داشتنیهمرنگ دوست...

یـادش بـخیـر 🌸🌸هر جمعه خونه "مادربزرگ" جمع می‌شدیمریز تا درش...

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشتP.05 | خانه‌ای که خانه نبودآن شب، ی...

حمایت کنید.بازنشر دهید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط