براي ديدنت

براي ديدنت

قرار عاشقانه كه هيچ،

نه پاييز و باران مي خواهم

و نه كافه و اسپرسو.

جا خوش كرده

پاييز بر پلك‌هايم

باریده باران در چشمهايم

و من

كوچك ترين پرنده‌ام در جهان

كه خلاف جهت باد

آواز مي‌خوانَد

ديگر

دلخوش نيستم

به هیچ قرار عاشقانه‌اي

تنها براي توست

که آغوشم كافه‌اي دنج مي شود و

لب هايم قهوه‌اي تلخ.

به دوردست برو

قهوه‌اي سفارش بده

و با سرانگشت مهربانت

بر بخار پنجره‌‌ي كافه

بنویس

زيبا ترند قرارهاي ناگهان.


((غزال تركمان))
دیدگاه ها (۱)

یک عمر دروغ به خوردمان دادند . . . یک عمر سرمان را کلاه گذاش...

در قلبِ شهر، کافه‌ای کوچک و دنج به نام «عطرِ صبح» قرار داشت....

دل نوشته کلبه خاطرات| انجمن نقطه ویرگول

دلنوشته کلبه خاطرات✨

آخرین حرف هایمان را زدیمدلت گیرِ من بود اما قصدِ رفتن داشتی....

آخرین حرف هایمان را زدیمدلت گیرِ من بود اما قصدِ رفتن داشتی....

for me;)

اولین برخوردمان در یک خیابان شلوغ بود ...وسط مرداد ماه ...مح...

اولین برخوردمان در یک خیابان شلوغ بود...وسط مرداد ماه...محکم...

اولین برخوردمان در یک خیابان شلوغ بود...وسط مرداد ماه...محکم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط