{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمها چیزهای به درد نخور را دور می اندازند!

آدمها چیزهای به درد نخور را دور می اندازند!
چیزهای دست و پاگیر!
چیزهای قدیمی که دیگر بکار نمی آیند...
چیزهای نخ نما و کهنه...
ولی یک جایی کارشان گیر همان چیز بی خاصیت دم دستی می شود!
دل بند زده ی کوچکم به دردت نمی خورد؟
دایم زیر دست و پایت وول می خورد؟
زیادی قدیمی شده است،نه؟
می دانم!
من خیلی وقت است که خیلی چیزها را می دانم...
یک وقتهایی دل آدم مثل بچه ی معلول و عقب مانده ای می شود
که به هیچ صراطی مستقیم نیست!
خون دل می خوری،
پیر می شوی به پایش،
ولی نه زبان می فهمد نه منطق!
گاهی به سرت می زند،
دستش را بگیری ببری وسط جمعیت و همانجا توی آن شلوغی رهایش کنی و بروی...
ولی حیف که باز هم از بین آنهمه آدم پیدایت می کند!
می زند زیر گریه و بازهم همان بهانه های همیشگی...
اصلا کاش می شد دلم را بگذارم
سر راه یا اصلا بدهم به کاسه بشقابی...
ولی بین خودمان بماند!
می ترسم...
می ترسم!
از آن روزی که دلت،
یک کم ،
فقط یک کم برای دیوانه بازی هایش تنگ شود...
من عادت کرده ام به مدارا کردن!
به صبر...
من قلبم را کف دستم می گیرم
و دیوانگی هایش را تاب می آورم و منتظر می مانم...
شاید یک روزی
این
"چیز"
بی ارزش و دست و پاگیر به کارت آمد...
دیدگاه ها (۱)

سلام عصرپاییزیتون بخیر...

هرچه بدخلقی کنی از قبل عاشقتر شومهرچه قهوه تلختر، نوشیدنش دل...

پنج شنبه هابرایم غزلی بخوان،فالی بگیر ...دستِ این روزهایِ نب...

🍁 از صداے پاے امروز می‌‌فهمیماتفاق تازه‌اے در راه استخدا ڪند...

بررسی شعر:«رفتگان» از (تس) احضار غایبانبخش دومــــــــــــــ...

سناریو - رومان

حرومت اگه کامنت نزاشتی پارت ۳۸ :)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط