چیزی به او گفتم خندید

چیزی به او گفتم؛ خندید
و بین خنده‌هایش گفت: «دیوونه!» و باز خندید.
می‌خواستم بگویم خب مگر می‌شود فرد عاقل
صدای خنده‌های تو را بشنود و از سر ذوق دیوانه نشود؟
ولی سکوت کردم، دیوانگی را ترجیح دادم
به قطع کردن ریتم خنده‌های شیرینش؛
و من دیوانه شدم، دیوانه‌ی او
دیدگاه ها (۲)

بنده های خدا رفتن مرغ یخ زده گرفتن سرنبریده از آب دراومده! و...

یک عدد سلفی میگیرم برای دیار باقی،قربة إلی الله😄 ☺

پنجشنبه‌ای دیگر.به یاد همه آنهایی که دیروز بودندو امروز نیست...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۱شوکه چشمامو گرد کردم و متعج...

سه پاتر(درخواستی) P3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط