{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چیزی به او گفتم؛ خندید

چیزی به او گفتم؛ خندید
و بین خنده‌هایش گفت: «دیوونه!» و باز خندید.
می‌خواستم بگویم خب مگر می‌شود فرد عاقل
صدای خنده‌های تو را بشنود و از سر ذوق دیوانه نشود؟
ولی سکوت کردم، دیوانگی را ترجیح دادم
به قطع کردن ریتم خنده‌های شیرینش؛
و من دیوانه شدم، دیوانه‌ی او
دیدگاه ها (۲)

بنده های خدا رفتن مرغ یخ زده گرفتن سرنبریده از آب دراومده! و...

یک عدد سلفی میگیرم برای دیار باقی،قربة إلی الله😄 ☺

پنجشنبه‌ای دیگر.به یاد همه آنهایی که دیروز بودندو امروز نیست...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۵«ویو پارک دوین»وای...وای...وای...چی...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط