{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتند عینک سیاهت را بردار

‌گُفتَند عِینَک سیاهَت را بَردار
دُنیا پُر اَز زیباییست
عِینَک را بَرداشتَم
وَحشت کَردَم اَز هیاهوی رَنگ‌ها
عِینَکَم را بِدَهید
می‌خواهَم به دُنیایِ یِکرَنگَم پَناه بِبَرَم.
دیدگاه ها (۵)

درانتهای باران بی تو بودنمرنگین کمان آغوشتشیرین می‌کند تلخی ...

با شعرهایم رونق بخشیده‌ام به حضور بی امانت می‌خواهم فرشی ببا...

مدام در افکارم راه می‌روی،کاش کمی هم با من قدم می‌زدی ...🍃🌸ن...

هر چقدر هم که دوست داشتنت را به زبان نیاوریباز هم برای نوشید...

♪runaway♪نمی خواهم ادامه دهم. توانی ندارم. جانی برایم نمانده...

امروز،... روزِ خاصیه ؛ روزی که چندسال پیش، هستی میزبانِ ورود...

#داستان_شب روزهای بسیار دور  ؛ پیرزنی بود که  ؛ هر روز با قط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط