{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهاردهم

پارت چهاردهم
با شنیدن این حرف، انگار یه بارِ ۱۰ تنی از روی شونه‌های نامجون برداشته شد. نفسشو با صدا داد بیرون و اون چال گونه‌های معروف و شیرینش بالاخره ظاهر شدن:
«جدی؟ خداروشکر... راستش خیلی نگران بودم که مبادا خنک شده باشه یا مزه‌ش خوب نباشه.»

تو نگاهی به چهره‌ی خسته ولی پر از شوقش انداختی و آروم گفتی: «دیشب نخوابیدی، نه؟»

نامجون دستپاچه شد و خنده‌ی کوتاهی کرد: «خب... راستش... یکم استرس داشتم. می‌ترسیدم هنوز از دستم عصبانی باشی و قهوه رو قبول نکنی.»

لبخند مهربونی زدی، یک قدم رفتی نزدیک‌تر و با لحنی آرام گفتی: «من دیشب تو آسانسور بخشیدمت نامجون‌شی. احتیاجی به این‌همه استرس نبود... ولی ممنون بابت قهوه، واقعاً چسبید.»

نامجون زل زد تو چشمات. تو اون لحظه تمام استرسش دود شد و رفت هوا، و جاشو داد به یه حسِ گرما و آرامشِ عمیق. آروم سرشو تکون داد و گفت: «پس... یعنی الان همه‌چی بینمون اوکیه؟»

تو چشمی برات نازک کردی و با شیطنت گفتی: «تقریباً! البته اگه کارای هماهنگیِ امروز بگذاره، شاید بعد از ظهر وقت داشته باشیم درباره بقیه‌اش صحبت کنیم...»

نامجون با شنیدن این حرف، کلاً بال درآورد! لبخند عریضی زد و گفت: «من تمام بعد از ظهر منتظرتم... حتی اگه تا شب طول بکشه!»
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

چندپارتی یونگی

چندپارتی نامجون

𓆩♡𓆪 ریکشن BTS وقتی می‌خوان بهمون اعتراف کنن…ولی قبل از اینکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط