{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاجر عسل

تاجر عسل

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت

وعسلها درون بشکه بود.

پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود.

و به بازرگان گفت :
از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی.

تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت ..

سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد

آن مرد تعجب کرد وگفت
ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .

تاجر جواب داد :
ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم


اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم میکرد

که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد

هرآینه لذت دهنده بیش از لذت گیرنده بود

این یک معامله با خداست.
دیدگاه ها (۲)

#ظرف_عسلروزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درو...

ظرف_عسلروزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون...

چهارشنبه95/05/20ساعت17:49روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر ...

#داستان_کوتاه روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسل...

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه ب...

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه ب...

روزی یک کشتی در ساحل لنگر انداختبار کشتی بشکه‌هایی از عسل بو...

🔅#پندانه✍️ آرزوهايتان را به خدا بسپارید🔹روزی یک کشتی پر از ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط