{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه """"""""""""

داستان کوتاه """"""""""""
محاسبه زمان

روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد .

زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید .
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند .
حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید .
دیدگاه ها (۳)

دلم ...کمی ویا بیشتر از کمی هیاهو نیاز دارد . دلم ::::کمی وی...

شب خوش خورشید .دوری ولی پر فروغی .

Let's take ourselves.Strong and faithful..An important messa...

the end of time...Oh harbinger of death and shadowed sorrowW...

𝐦𝐲 𝐥𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐤𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 چطور به اینجا رسیده بود و...

شاهدخت در قلب تاریکpart 3.... ♡میا چشمانش را باز کرد یادش نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط