سناریو
#سناریو
#درخواستی
#لینو
요한의 꿈
P1
ویو سلین
امروز قراره با پدر و مادرم به یه جنگل برم...چون امکان داره بارون بیاد همه چیزو آماده کردم دلم میخواد بارون بیاد و همه ی وسایل اونا خیس بشه . جدیدا خیلی سرم گرمه و دارم یه زندگی نامه مینویسم و دلم میخواد هر روز یاد داشتای جدید بزارم توش البته که زیادم از طرف پدر و مادرم مسخره میشم...
م.س : بانو سلین تشریف بیارید پایین
-چشم مادر
خب شاید بپرسین چرا اینجوری صدام میزنه...مادرم زاده ی فرانسه بوده و فقط سر پول با بابام ازدواج کرده ! وقتایی که بابام خونست برای خوب نشون دادن خودش اینجوری صدام میزنه ، بابام سر این موضوع خیلی خوشحاله و فکر میکنه رابطه ی خوبی داریم
کیفم رو برداشتمو رفتم پایین
پ.س : دخترکم برو توی ماشین ماهم الان میایم
-چشم پدر
اعههه رو مخمه وقتی اینجوری صدام میکنن من دیگه ۱۶ سالمه همیشه فشاریم میکنه...البته حقم داره پدر و مادرم فکر میکنن من حتی معنیه یک فحش هم بلد نیستم و خیلی با ادبم و فقط درس میخونم...نمیدونن واقعا دخترشون چی میخواد و چه جور شخصیتی داره
رفتم توی ماشین و منتظر اونا موندم...
توی راه خروج از شهر پدرم شروع کرد به اپرا پلی کردن...درکش نمیکنم اخه کی دیگه توی این زمان اپرا گوش میده هنوز توی قدیم مونده اعهههه
پرش زمانی به ۲ ساعت بعد
۱۳:۲۸
رسیدیم اون جنگلی که میگفتن جای ترسناکی بود انگار پر جن و روحه هوا اینقدر تاریک و ابری بود که انگار شب شده...اونا رو ول کردمو رفتم توی دل جنگل تا برای خودم یه جا کتاب بنویسم...نشستم کنار یه درخت و شروع کردم به نوشتن...صدای رعد و برق میومد و به شدت ترسیده بودم
-خدایا بین این همه فوبیا باید اینو بهم میدادیییی ؟؟؟؟؟
شروع کردم به دویدن سمت پدر و مادرم
-وایسا ببینم از کدوم طرف باید برم ؟
اینقدر ازشون دور شده بودم که هر طرف میرفتم پیداشون نمیکردم
-گندش بزنه
شروع کردم به دویدن...چون حنگل بزرگی نبود گفتم شاید ازش بتونم برم بیرون...داشتم با ترس از اونجا دور میشدم که یه صندوقچه پیدا کردم
-خدایا این چه کوفتیه اینجا که کسی نمیاد...
درشو باز کردمو با چیزی که دیدم خشکم زد...پر از سکه های طلا و یه نامه
متن نامه
اکنون که شما این نامه را میخوانید یعنی به مدرسه ای به نام یوهان دعوت شده این ! برای ورود به این مکان باید قبول کنید که ارتباط خود را با دنیای بیرون کامل به پایان برسانید و به این آدرس بیایید
مدرسه ی موهان
-خدایا این چه شوخیه عجیبیه کدوم خری....وایسا ببینم
یکی از سکه هارو برداشتم
-ا...این...واقعا...طلای خالصه
م.س : سلیننننن دخترمممم ( داد )
-اخیش...پیدام کردن
-ماماننننن ( داد )
چون صندوقچه ی خیلییی کوچیکی بود توی کیفم گذاشتمش و دویدم طرف صدا
پ.س : دخترمممممم
دیدمشون
-باباااااااا
م.س : تو کجا بودی دختررررر
-گمشدم
پ.س : صدای رعد و برق که اومد ترسیدیم و سریع اومدیم دنبالت...بیا برگردیم تا حالت بدتر نشه
-چشم
شرایط پارت بعد ۱۰ لایک و کامنت
iris
#درخواستی
#لینو
요한의 꿈
P1
ویو سلین
امروز قراره با پدر و مادرم به یه جنگل برم...چون امکان داره بارون بیاد همه چیزو آماده کردم دلم میخواد بارون بیاد و همه ی وسایل اونا خیس بشه . جدیدا خیلی سرم گرمه و دارم یه زندگی نامه مینویسم و دلم میخواد هر روز یاد داشتای جدید بزارم توش البته که زیادم از طرف پدر و مادرم مسخره میشم...
م.س : بانو سلین تشریف بیارید پایین
-چشم مادر
خب شاید بپرسین چرا اینجوری صدام میزنه...مادرم زاده ی فرانسه بوده و فقط سر پول با بابام ازدواج کرده ! وقتایی که بابام خونست برای خوب نشون دادن خودش اینجوری صدام میزنه ، بابام سر این موضوع خیلی خوشحاله و فکر میکنه رابطه ی خوبی داریم
کیفم رو برداشتمو رفتم پایین
پ.س : دخترکم برو توی ماشین ماهم الان میایم
-چشم پدر
اعههه رو مخمه وقتی اینجوری صدام میکنن من دیگه ۱۶ سالمه همیشه فشاریم میکنه...البته حقم داره پدر و مادرم فکر میکنن من حتی معنیه یک فحش هم بلد نیستم و خیلی با ادبم و فقط درس میخونم...نمیدونن واقعا دخترشون چی میخواد و چه جور شخصیتی داره
رفتم توی ماشین و منتظر اونا موندم...
توی راه خروج از شهر پدرم شروع کرد به اپرا پلی کردن...درکش نمیکنم اخه کی دیگه توی این زمان اپرا گوش میده هنوز توی قدیم مونده اعهههه
پرش زمانی به ۲ ساعت بعد
۱۳:۲۸
رسیدیم اون جنگلی که میگفتن جای ترسناکی بود انگار پر جن و روحه هوا اینقدر تاریک و ابری بود که انگار شب شده...اونا رو ول کردمو رفتم توی دل جنگل تا برای خودم یه جا کتاب بنویسم...نشستم کنار یه درخت و شروع کردم به نوشتن...صدای رعد و برق میومد و به شدت ترسیده بودم
-خدایا بین این همه فوبیا باید اینو بهم میدادیییی ؟؟؟؟؟
شروع کردم به دویدن سمت پدر و مادرم
-وایسا ببینم از کدوم طرف باید برم ؟
اینقدر ازشون دور شده بودم که هر طرف میرفتم پیداشون نمیکردم
-گندش بزنه
شروع کردم به دویدن...چون حنگل بزرگی نبود گفتم شاید ازش بتونم برم بیرون...داشتم با ترس از اونجا دور میشدم که یه صندوقچه پیدا کردم
-خدایا این چه کوفتیه اینجا که کسی نمیاد...
درشو باز کردمو با چیزی که دیدم خشکم زد...پر از سکه های طلا و یه نامه
متن نامه
اکنون که شما این نامه را میخوانید یعنی به مدرسه ای به نام یوهان دعوت شده این ! برای ورود به این مکان باید قبول کنید که ارتباط خود را با دنیای بیرون کامل به پایان برسانید و به این آدرس بیایید
مدرسه ی موهان
-خدایا این چه شوخیه عجیبیه کدوم خری....وایسا ببینم
یکی از سکه هارو برداشتم
-ا...این...واقعا...طلای خالصه
م.س : سلیننننن دخترمممم ( داد )
-اخیش...پیدام کردن
-ماماننننن ( داد )
چون صندوقچه ی خیلییی کوچیکی بود توی کیفم گذاشتمش و دویدم طرف صدا
پ.س : دخترمممممم
دیدمشون
-باباااااااا
م.س : تو کجا بودی دختررررر
-گمشدم
پ.س : صدای رعد و برق که اومد ترسیدیم و سریع اومدیم دنبالت...بیا برگردیم تا حالت بدتر نشه
-چشم
شرایط پارت بعد ۱۰ لایک و کامنت
iris
- ۳۵۳
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط