{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک سرباز:

خاطرات یک سرباز:
سرباز که بودم یه روز سر پست، مورچه ها ی رو که پشت سر هم به ردیف میرفتن نظرم رو جلب کردن رفتم جلو دیدم هرکدمشون یه تخمه هندونه دهن گرفتن و میبرن منم که حوصلم سر رفته بود یکی یکی تخمه ها رو از اونا میگرفتم و میخوردم خام بودن ولی خوشمزه
نیم ساعتی گذشت تا اینکه تصمیم گرفتم برم انبارشونو پیدا کنم و راحت بشینم یه جا تخمه بخورم یه خورده که ردشونو گرفتم وای وای چشمتون روز بد نبینه یه خیر ندیده که یه سیر هندونه با تخم خورده بود یه جا ریده بود بقیش دیگه... خودتون بذارین جای اون..
دیدگاه ها (۷۴)

شب اول قبر واسه دخترها:ملائكه با چهره هاي خشمگين: پروردگارت ...

انقدر بدم میاد از اینایی که.................نقطه میزارن بیای...

یه زمانی بدترین فحشی که میشد به یه نفر بدی بـی.غیـرت بود!!!ا...

.✅ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺳﺨﻨﺎﻧﺶ ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻓﻴﻠﺴﻮﻑ ﺍﺳﺖ✅ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﺍﺳﺖ...

سلام من یوجین هستم ۲۵ سالمه یه دختر برونگرا افسرده هستم تازگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط