آخر شب بود. داشتم خیاطی می کردم. رضا از رختخوابش بلند شد
آخر شب بود. داشتم خیاطی می کردم. رضا از رختخوابش بلند شد و آمد کنارم نشست. مقداری با دقت به کارم نگاه کرد ، بعد گفت : مادر جون دعا کن بتونم این سوزن زدن های شما و زحمت های بابا رو جبران کنم...
لبخندی تحویلش دادم و باز مشغول کارم شدم. دوباره ادامه داد : شاید اگه شهید بشم این زحمات شما جبران بشه !
https://shohadanaja.com/shahid/شهید-رضا-حداديان
#سالروز_شهادت
#ناجا
#نوپو
#ارتش
#سپاه
#شهید
#شهادت
#ایثار
#شهادت
#ناجا
#ارتش
#سپاه
#شهید
#ایثار
#کشور_ایران
#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #پست_جدید
لبخندی تحویلش دادم و باز مشغول کارم شدم. دوباره ادامه داد : شاید اگه شهید بشم این زحمات شما جبران بشه !
https://shohadanaja.com/shahid/شهید-رضا-حداديان
#سالروز_شهادت
#ناجا
#نوپو
#ارتش
#سپاه
#شهید
#شهادت
#ایثار
#شهادت
#ناجا
#ارتش
#سپاه
#شهید
#ایثار
#کشور_ایران
#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #پست_جدید
- ۲.۶k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط