helf brother part 57

برادر ناتنی پارت ۵۷


"ببخش…" صداش لرز داشت، اما دستش هنوز کنار صورتم بود. انگار خودش هم نمی‌دونست اون تماس، اون بوسه، قرار بود چیو بیدار کنه توی وجودش… یا وجود من.

برگشتم بهش نگاه کردم. چشماش هنوز دو دو می‌زد، دنبال نشونه‌ای، جوابِ یه سوالِ بی‌جواب. ولی هنوزم عقب نکشیده بود. هیچ‌کدوم‌مون عقب نکشیدیم.

"جونگکوک…" صدام به سختی در اومد. حتی نفسم گرفته بود، مثل کسی که توی دریا غرق شده و دنبال هواست. ولی اون… اون فقط نزدیک‌تر شد. انگار از چیزی فرار نمی‌کرد، بلکه داشت به سمتش کشیده می‌شد.

"می‌دونم نباید…" صدای خودش هم شکسته بود. "اما نمی‌تونم… جلوی خودمو بگیرم."

و اون لحظه، انگار هر دو شکستیم. تمام دیوارهایی که بینمون کشیده شده بود، همه‌ی اخطارها، مرزهایی که خودمون ساخته بودیم… توی یه چشم بهم زدن از بین رفت.

جونگکوک سرش رو دوباره جلو آورد، این بار بوسه‌ش عمیق‌تر بود، مطمئن‌تر. دستاش دور گردنم حلقه شد و من… نمی‌تونستم مقاومت کنم. شاید نمی‌خواستم. یه لحظه همه‌چی محو شد. فقط اون بود و من… و حسی که هیچ‌وقت نمی‌خواستم بهش اعتراف کنم.

دلم می‌لرزید. نمی‌دونستم اشکمه یا فقط اثر بوسه‌هاشه که صورتمو خیس کرده. ولی همه‌چی واقعی بود. نفس‌هاش، تماس پوستش، صدای قلبش که بهم چسبیده بود.

همه‌چی متوقف شد وقتی پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و زمزمه کرد: "فقط امشب… فقط همین یه بار… بذار فراموش کنم که کی هستیم."

لب‌هام لرزید. می‌خواستم بگم "باشه"، ولی کلمات توی گلوم خشک شدن. فقط سرم رو آروم تکون دادم. و اون… دوباره منو بغل کرد، محکم‌تر از همیشه.

هیچ‌کدوم‌مون نمی‌دونستیم این شب قراره ما رو نجات بده یا ویرون کنه. فقط می‌دونستیم که بهش نیاز داریم. به هم… به این نزدیکی ممنوع.

و شاید این، اشتباه‌ترین تصمیمی بود که گرفتیم… اما همون لحظه، تنها چیزی بود که واقعاً واقعی به نظر می‌رسید.
دیدگاه ها (۱۷)

اهنگ پست دوم جانگ کوکترجمه اهنگترجمه متن آهنگ بیا توی خیابون...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

dark life = 39

...ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‎──‎ ꫂ᭪݁ ──────────────مثل آخرین برگ‌های پاییز که ف...

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط