{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۹۰

پارت ۱۹۰

از روزی که آنا خبر بارداری را به جونگ‌کوک داده بود، رفتار او کمی تغییر کرده بود.

البته نه اینکه یک‌دفعه آدم دیگری شده باشد...

فقط تبدیل شده بود به نگران‌ترین آدم دنیا.

صبح، آنا تازه از اتاق بیرون آمده بود که جونگ‌کوک گفت:

ـ «آروم راه برو.»

آنا ایستاد.

ـ «من فقط دارم راه میرم!»

ـ «می‌دونم.»

ـ «پس چرا میگی آروم راه برو؟»

ـ «احتیاط.»

آنا خندید.

ـ «تو واقعاً شروع کردی.»

جونگ‌کوک صبحانه را روی میز گذاشت.

ـ «بخور.»

ـ «میل ندارم.»

ـ «حداقل یه کم.»

آنا نشست.

ـ «باشه.»

جونگ‌کوک با دقت نگاهش کرد.

ـ «حالت تهوع نداری؟»

ـ «نه.»

ـ «سرگیجه؟»

ـ «نه.»

ـ «خسته نیستی؟»

آنا خندید.

ـ «کوک، من خوبم.»

ـ «مطمئنی؟»

ـ «مطمئنم.»

جونگ‌کوک بالاخره نشست.

ـ «خوبه.»


---

ظهر...

آنا روی مبل نشسته بود و فیلم می‌دید.

جونگ‌کوک از آشپزخانه آمد.

ـ «آب می‌خوای؟»

ـ «نه.»

ـ «میوه؟»

ـ «نه.»

ـ «چای؟»

ـ «نه.»

جونگ‌کوک چند لحظه فکر کرد.

ـ «پس چی می‌خوای؟»

آنا خندید.

ـ «هیچی.»

جونگ‌کوک با جدیت گفت:

ـ «این جواب قابل قبول نیست.»

آنا بالش کوچکی را به سمتش پرت کرد.

ـ «برو بشین!»

جونگ‌کوک خندید و کنارش نشست.

ـ «باشه.»


---

عصر...

صدای زنگ در آمد.

جیمین و تهیونگ بودند.

تهیونگ همین که وارد شد، به جونگ‌کوک نگاه کرد.

ـ «تو چرا اینقدر ساکتی؟»

جیمین گفت:

ـ «ساکت نیست. داره هر سه ثانیه یه بار به آنا نگاه می‌کنه.»

آنا خندید.

جونگ‌کوک گفت:

ـ «خب، باید حواسم باشه.»

تهیونگ نشست.

ـ «داداش، آنا از شیشه ساخته نشده.»

جیمین خندید.

ـ «ولی کوک الان با یک باد شدید هم نگران میشه.»

جونگ‌کوک با خنده گفت:

ـ «شما دوتا خیلی راحتین.»

تهیونگ لبخند زد.

ـ «چون ما عموهای آینده‌ایم.»

آنا با شنیدن این جمله لبخند زد.

جیمین هم گفت:

ـ «دقیقاً.»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ «پس از همین الان وظایفتون شروع شد.»

تهیونگ با تعجب گفت:

ـ «وظیفه؟»

ـ «آره.»

ـ «چه وظیفه‌ای؟»

جونگ‌کوک خیلی جدی گفت:

ـ «هر وقت من نبودم، حواستون به آنا باشه.»

جیمین بدون مکث گفت:

ـ «روی ما حساب کن.»

تهیونگ هم سر تکان داد.

ـ «صددرصد.»

آنا با لبخند به هر سه نفر نگاه کرد.

ـ «شماها از الان دارین برای بچه برنامه می‌چینین.»

تهیونگ گفت:

ـ «معلومه.»

جیمین خندید.

ـ «هنوز به دنیا نیومده، ولی سه تا محافظ داره.»

جونگ‌کوک گفت:

ـ «چهار تا.»

آنا پرسید:

ـ «چهارمی کیه؟»

جونگ‌کوک با لبخند گفت:

ـ «تو.»

آنا خندید.

ـ «من که مادرشم!»

تهیونگ گفت:

ـ «پس پنج تا!»

همه زدند زیر خنده.

و در میان تمام نگرانی‌های جونگ‌کوک...

یک چیز کاملاً مشخص بود:

قرار نبود این بچه فقط وارد زندگی آنا و جونگ‌کوک شود.

قرار بود یک عضو کوچک و دوست‌داشتنی به جمع چهارنفره‌شان اضافه کند.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۰)

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط