「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 131
✦.................................
نیکان سرش را بالا آورد
سولی: حتی اگه مجبور بشیم نصف سئول رو زیر و رو کنیم
نیکان نگاه کوتاهی به او انداخت
نیکان: تو فقط کارتو انجام بده.
سولی: چشم، رئیس.
نیکان: سولی!
سولی: بای.
و قبل از اینکه نگاه نیکان دوباره آن حالت خطرناک را بگیرد، گوشیاش را برداشت و از اتاق بیرون رفت...
...
ـ [ 🌑 8:20 | ویلای ساحلی ]
صدای باز شدن در ویلا، نیکی را که در آشپزخانه مشغول کار بود متوقف کرد، سرش را بالا آورد... صدای قدمهای آشنا در راهرو پیچید، لبخند ناخودآگاهی روی لبش نشست
نیکی: بالاخره اومد...
دستهایش را سریع با حوله خشک کرد و از آشپزخانه بیرون آمد.
جونگکوک همان لحظه وارد سالن شد، کتش را از تنش درآورده بود و خستگی روز هنوز در صورتش دیده میشد اما همین که چشمش به نیکی افتاد، حالت نگاهش کمی تغییر کرد.
نیکی با لبخند به سمتش رفت.
+ خستهای؟
_ یکم.
نیکی بدون حرف دستش را گرفت
+ بیا
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ کجا؟
+ یه چیزی برات درست کردم.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد
_ تو؟
+ نه پس عمت.
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ فقط میخوام مطمئنشم آشپزخونه هنوز سر جاشه.
+ جونگکوک!
جونگکوک خندید
_ باشه، بریم ببینم چی درست کردی.
نیکی دستش را کشید و با خودش به آشپزخانه برد، روی میز شام چیده شده بود غذا ساده بود اما مرتب و با دقت آماده شده بود نیکی با رضایت به میز نگاه کرد
+ خودم درستش کردم.
جونگکوک نگاهش را روی غذا چرخاند
_ معلومه.
نیکی با ذوق پرسید:
+ از کجا معلومه؟
جونگکوک کمی خم شد و به بشقاب نگاه کرد.
_ چون اگه خدمتکار درست کرده بود، احتمال زنده موندنم بیشتر بود.
نیکی همانجا قاشق را برداشت
+ بشین.
جونگکوک خندید و نشست. نیکی هم روبه رویش نشست و چند ثانیه با دقت نگاهش کرد بعد قاشق را برداشت؛ یک قاشق پر از غذا برداشت.
جونگکوک نگاهش کرد
_ این چرا انقدر زیاده؟
+ بخور.
_ نیکی...
نیکی قاشق را جلوی دهانش گرفت
_ بخور دیگه.
جونگکوک با تردید غذا را خورد، همان لحظه... نمک؛ غذا آنقدر شور بود که برای یک لحظه حتی پلکهای جونگکوک هم تکان خورد، اما فقط یک لحظه. چهرهاش خیلی نامحسوس جمع شد.
نیکی با دقت تمام نگاهش میکرد؛ جونگ کوک غذا را قورت داد.
+ خب؟ چطوره؟
جونگکوک خیلی جدی سر تکان داد:
_ عالیه.
نیکی چشمهایش برق زد
+ واقعاً؟
_ آره.
نیکی با خوشحالی لبخند زد
+ یکم شور نیست؟
جونگکوک برای اولین بارهمانجا گیر افتاد چند ثانیه سکوت کرد، بعد عادی گفت:
_ نه.
نیکی چشمهایش را ریز کرد
+ مطمئنی؟
_ کاملاً.
+ صورتت چرا اینجوری شد پس؟
جونگکوک فوراًحالت صورتش را صاف کرد
_ چجوری؟
نیکی خندید
+ اینجوری!
با انگشت به صورتش اشاره کرد
+ انگار سه تا قاشق نمک خوردی
جونگکوک خونسرد به بشقاب نگاه کرد
_ غذات خوشمزست.
+ چرا حق میکنم داری دروغ میگی؟!
جونگکوک قاشق دیگری برداشت
_ من هیچوقت به زنم دروغ نمیگم.
+ پس دوباره بخور.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 131
✦.................................
نیکان سرش را بالا آورد
سولی: حتی اگه مجبور بشیم نصف سئول رو زیر و رو کنیم
نیکان نگاه کوتاهی به او انداخت
نیکان: تو فقط کارتو انجام بده.
سولی: چشم، رئیس.
نیکان: سولی!
سولی: بای.
و قبل از اینکه نگاه نیکان دوباره آن حالت خطرناک را بگیرد، گوشیاش را برداشت و از اتاق بیرون رفت...
...
ـ [ 🌑 8:20 | ویلای ساحلی ]
صدای باز شدن در ویلا، نیکی را که در آشپزخانه مشغول کار بود متوقف کرد، سرش را بالا آورد... صدای قدمهای آشنا در راهرو پیچید، لبخند ناخودآگاهی روی لبش نشست
نیکی: بالاخره اومد...
دستهایش را سریع با حوله خشک کرد و از آشپزخانه بیرون آمد.
جونگکوک همان لحظه وارد سالن شد، کتش را از تنش درآورده بود و خستگی روز هنوز در صورتش دیده میشد اما همین که چشمش به نیکی افتاد، حالت نگاهش کمی تغییر کرد.
نیکی با لبخند به سمتش رفت.
+ خستهای؟
_ یکم.
نیکی بدون حرف دستش را گرفت
+ بیا
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ کجا؟
+ یه چیزی برات درست کردم.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد
_ تو؟
+ نه پس عمت.
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ فقط میخوام مطمئنشم آشپزخونه هنوز سر جاشه.
+ جونگکوک!
جونگکوک خندید
_ باشه، بریم ببینم چی درست کردی.
نیکی دستش را کشید و با خودش به آشپزخانه برد، روی میز شام چیده شده بود غذا ساده بود اما مرتب و با دقت آماده شده بود نیکی با رضایت به میز نگاه کرد
+ خودم درستش کردم.
جونگکوک نگاهش را روی غذا چرخاند
_ معلومه.
نیکی با ذوق پرسید:
+ از کجا معلومه؟
جونگکوک کمی خم شد و به بشقاب نگاه کرد.
_ چون اگه خدمتکار درست کرده بود، احتمال زنده موندنم بیشتر بود.
نیکی همانجا قاشق را برداشت
+ بشین.
جونگکوک خندید و نشست. نیکی هم روبه رویش نشست و چند ثانیه با دقت نگاهش کرد بعد قاشق را برداشت؛ یک قاشق پر از غذا برداشت.
جونگکوک نگاهش کرد
_ این چرا انقدر زیاده؟
+ بخور.
_ نیکی...
نیکی قاشق را جلوی دهانش گرفت
_ بخور دیگه.
جونگکوک با تردید غذا را خورد، همان لحظه... نمک؛ غذا آنقدر شور بود که برای یک لحظه حتی پلکهای جونگکوک هم تکان خورد، اما فقط یک لحظه. چهرهاش خیلی نامحسوس جمع شد.
نیکی با دقت تمام نگاهش میکرد؛ جونگ کوک غذا را قورت داد.
+ خب؟ چطوره؟
جونگکوک خیلی جدی سر تکان داد:
_ عالیه.
نیکی چشمهایش برق زد
+ واقعاً؟
_ آره.
نیکی با خوشحالی لبخند زد
+ یکم شور نیست؟
جونگکوک برای اولین بارهمانجا گیر افتاد چند ثانیه سکوت کرد، بعد عادی گفت:
_ نه.
نیکی چشمهایش را ریز کرد
+ مطمئنی؟
_ کاملاً.
+ صورتت چرا اینجوری شد پس؟
جونگکوک فوراًحالت صورتش را صاف کرد
_ چجوری؟
نیکی خندید
+ اینجوری!
با انگشت به صورتش اشاره کرد
+ انگار سه تا قاشق نمک خوردی
جونگکوک خونسرد به بشقاب نگاه کرد
_ غذات خوشمزست.
+ چرا حق میکنم داری دروغ میگی؟!
جونگکوک قاشق دیگری برداشت
_ من هیچوقت به زنم دروغ نمیگم.
+ پس دوباره بخور.
- ۶۱۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط