part
part 14
همه اومدن و آخرین نفر هم تهیونگ بود انگار خیلی ناراحت و استرسی بود
وایسا دستش چرا زخمه ؟
ولش کن اون به من خیانت کرد حالا من بهش اهمیت بدم ...
اومدن نزدیک
چشمامو بستم و تظاهر کردم خوابم .....
اجوما : من دیگه میرم
کوک : خیلی ممنونم
کوک نزدیک تختم شدم
و چشماش پر از اشک شد
کوک : یااااا !
ا.ت جونم چرا اینطوری شدی هومم ؟ ( گریه )
هایون : بنیرم واست حتما درد داره آره ( بغض )
کوک : یااا
چرا فرار کردی چی شد مگه ؟
همون لحظه تهیونگ داشت میترسیدم از خجالت با اینکه کسی نمیدونست چیکار کرده
ولش کن ....
آنقدر غرق بودم که جدی جدی انگار داشتم بیهوش میشدم
میخواستم چشمام رو باز کنم که دیدم یکی دستمو گرفت
کی بود ؟
تهیونگ بود ....
حیف که مثلا خواب بودم
دلم نمیخواست دیگ دستشو بگیرم که هیچ بهش نگاه کنم
تهیونگ : ا.تا کنچانا ؟
یهو بغضش ترکید و زر زیر گریه
متوجه شدم همه رفتن بیرون فقط هه یونگ و هایون بودن
که رو صندلی خواب بودن
تهیونگ : ببین ا.ت من نمیخواستم اینطوری شه
من .... از قسط نبود ( گریه )
آره جون خودت از قسط نبود ها
تو منو ....
تهیونگ : من خیلی متاسفم ا.ت
نمیخواستم اینطوری شه
بیا این رابطه رو تمام کنیم ( بچه ها نترسید تو پارت بعدی نترسید )
نمیدونم چرا ولی چه بهتر حالم ازش بهممیخوره
تهیونگ : تو با من آسیب میبینی وقتی در مورد گذشتت شنیدم
دوس داشتم کمکت کنم ولی من
نمیتونم تورو نجات بدم بلکه نابودت کردم ...
متاسفم بابت همه چیز ...
ولی من واقعا تورو ...دو
حرفش تموم نشد که کوک اومد
سریع اشکاشو پاک کردم و دستمو ول کرد ...
.
.
.
کوک : غذااااا
یاااااا ! ا.ت بیدار شو
من نمیدونم چرا ناخواسته گریم گرفته بود و اشکام سرازیر شدن
کوک : یاااا
ا.ت : نه ! نرو
کوک : یاااااا !
چشمامو باز کردم و دوروبرو نگاه کردم
نزدیکای ساعت سه بود
ا.ت : من کجام
با اینکه میدونستم ولی باید واقعی جلوش بدم
کوک : تو بیمارستان
کوک : داشتی کابوس میدیدی
باید بگم آره...
آره بلید بگم که واقعی جلوه شه
ا.ت : هومم !
میترسم ...
نمیخوام ...
من میمیرم....
کوک : یا آروم باش
منو بغل کرد و
کوک : گریه نکن آجی
زودی خوب میشی یه اتفاق بود
من تا ابد باهاتم و ولت نمیکنم نترس
بیا یکم عذا بخور
سرمو تکون دادم به عنوان رضایت
جیمین : خوبی ؟
ا.ت : آر....اچیوووو ( اتصه بود )
جیمین : یا سرما خوردی
سریع دستشو گذاشت رو پیشونیم
جیمین : وایی چرا انقدر داغی
سرم درد میکرد چون خورده بود رو زمین اصلا نمیفهمیدم
کوک : پرستار
.
.
.
بعد از اینکه چکاب شدم و بهم دارو دادن ...
پ : سرما خوردگی شدید داره چون زیر بارون بود
کوک : مرسی
پ : خواهش
.
.
.
تنها کسایی که اونجا موندن کوک و جیمین و تهیونگ بودن شوگاهم دخترا رو برد و خودشم رفت
.....
همه اومدن و آخرین نفر هم تهیونگ بود انگار خیلی ناراحت و استرسی بود
وایسا دستش چرا زخمه ؟
ولش کن اون به من خیانت کرد حالا من بهش اهمیت بدم ...
اومدن نزدیک
چشمامو بستم و تظاهر کردم خوابم .....
اجوما : من دیگه میرم
کوک : خیلی ممنونم
کوک نزدیک تختم شدم
و چشماش پر از اشک شد
کوک : یااااا !
ا.ت جونم چرا اینطوری شدی هومم ؟ ( گریه )
هایون : بنیرم واست حتما درد داره آره ( بغض )
کوک : یااا
چرا فرار کردی چی شد مگه ؟
همون لحظه تهیونگ داشت میترسیدم از خجالت با اینکه کسی نمیدونست چیکار کرده
ولش کن ....
آنقدر غرق بودم که جدی جدی انگار داشتم بیهوش میشدم
میخواستم چشمام رو باز کنم که دیدم یکی دستمو گرفت
کی بود ؟
تهیونگ بود ....
حیف که مثلا خواب بودم
دلم نمیخواست دیگ دستشو بگیرم که هیچ بهش نگاه کنم
تهیونگ : ا.تا کنچانا ؟
یهو بغضش ترکید و زر زیر گریه
متوجه شدم همه رفتن بیرون فقط هه یونگ و هایون بودن
که رو صندلی خواب بودن
تهیونگ : ببین ا.ت من نمیخواستم اینطوری شه
من .... از قسط نبود ( گریه )
آره جون خودت از قسط نبود ها
تو منو ....
تهیونگ : من خیلی متاسفم ا.ت
نمیخواستم اینطوری شه
بیا این رابطه رو تمام کنیم ( بچه ها نترسید تو پارت بعدی نترسید )
نمیدونم چرا ولی چه بهتر حالم ازش بهممیخوره
تهیونگ : تو با من آسیب میبینی وقتی در مورد گذشتت شنیدم
دوس داشتم کمکت کنم ولی من
نمیتونم تورو نجات بدم بلکه نابودت کردم ...
متاسفم بابت همه چیز ...
ولی من واقعا تورو ...دو
حرفش تموم نشد که کوک اومد
سریع اشکاشو پاک کردم و دستمو ول کرد ...
.
.
.
کوک : غذااااا
یاااااا ! ا.ت بیدار شو
من نمیدونم چرا ناخواسته گریم گرفته بود و اشکام سرازیر شدن
کوک : یاااا
ا.ت : نه ! نرو
کوک : یاااااا !
چشمامو باز کردم و دوروبرو نگاه کردم
نزدیکای ساعت سه بود
ا.ت : من کجام
با اینکه میدونستم ولی باید واقعی جلوش بدم
کوک : تو بیمارستان
کوک : داشتی کابوس میدیدی
باید بگم آره...
آره بلید بگم که واقعی جلوه شه
ا.ت : هومم !
میترسم ...
نمیخوام ...
من میمیرم....
کوک : یا آروم باش
منو بغل کرد و
کوک : گریه نکن آجی
زودی خوب میشی یه اتفاق بود
من تا ابد باهاتم و ولت نمیکنم نترس
بیا یکم عذا بخور
سرمو تکون دادم به عنوان رضایت
جیمین : خوبی ؟
ا.ت : آر....اچیوووو ( اتصه بود )
جیمین : یا سرما خوردی
سریع دستشو گذاشت رو پیشونیم
جیمین : وایی چرا انقدر داغی
سرم درد میکرد چون خورده بود رو زمین اصلا نمیفهمیدم
کوک : پرستار
.
.
.
بعد از اینکه چکاب شدم و بهم دارو دادن ...
پ : سرما خوردگی شدید داره چون زیر بارون بود
کوک : مرسی
پ : خواهش
.
.
.
تنها کسایی که اونجا موندن کوک و جیمین و تهیونگ بودن شوگاهم دخترا رو برد و خودشم رفت
.....
- ۳.۶k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط