زندگی کمی دیوانگی می خواست

#زندگی کمی دیوانگی می خواست
اما ما زیادی دیوانه شدیم
از تمام کافه ها بیرونمان کردند
ما زیادی دیوانه شدیم و
همه چیز را فراموش کردیم
غیر از خندیدن
به همه چیز خندیدیم و
خندیدن شغل ما شد
دیوانه که باشی
خودت هم نخندی
زخمهایت می خندند
#رسول_یونان...
دیدگاه ها (۱)

#زنها را از رقصیدن منع ڪردند، از اوازخواندن،ازعاشقے ڪردن،بوس...

مردها مگر دل ندارند؟!مردها مگر احساس ندارند؟!همیشه که نمی شو...

زندگی خواهی نخواهی می گذردبا شادی های وصف ناپذیردر دل عمیق ت...

کاش می‌دانستید... دلخوری ها که روی هم تلنبار شودمیشود دیوار ...

یادته همیشه می گفتم دوس دارم از دور ببینمت؟ بعد تو لجباز می ...

فیک درمورد کیم چه ووناعتراف ناگهانیتکپارتیدختری با موهای کوت...

میخواهم در دنیای آرامش غیر درکی خودم غرق بشوم ،چشمانم را ببن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط