پارت
پارت ۶
ویو آتسو
که دیدم آلفای مو مشکی داره قهوه میخوره و تا منو دید بلند شد اومد سمتم
اکو:خوبه زود بیدار میشی
آتسو : چه.. اتفا...قی افتا...ده ؟
اکو :مامانم وقتی فهمید خانوادت تورو میزنن زورم کرد که بیارمت خونهی خودم از این به بعد اینجا خونهی تو خب ؟ ولی فک نکن قرار مثل زوج ها باشیم من هنوز ازت بدم میاد
چون از قبل میدونستم واکنشی نشون ندادم و فقط تعظیم کردم و به اتاقم برگشتم توی اتاق یه حموم بود رفتم لباسم رو درآوردم و وارد شدم زخم هام بانداژ شده بودن بانداژ رو درآوردم و شروع کردم به شستن خودم که یهو آلفا در رو باز کرد و اومد داخل
اکو:راستی بلدی غذا درست ک
نتونست حرفش رو کامل کنه چون با من برهنه روبه رو شده بود و تا اونو دیدم سریع رفتم در رو بستم و قفل کردم و نشستم رو زمین و از خجالت تو خودم همه شدم
ویو اکو
من فقط میخواستم بگم اون باید غذا درست کنه ولی الان با دیدن بدن بلورین و نحیف اون تحریک شدم . دیدم لباسش اونجاست و هموزی رایحهاش روی لباسش بود برش داشتم و از اونجا بیرون اومدم(خودتون بفهمیم دیگه🤣)
ویو چویا
پرش زمانی به شب
خبرهای دیشب به گوش من و دارای رسیده بود برای همین بجای دیشب الان داشتیم میرفتیم خونه اش راستش از وقتی با این دازای لنگ دراز نامزد کردم یه امگا هم ندیدم و خب الان هیجان دارم همون طور که دارای رانندگی میکرد پا رو روی پاس گذاشتم و گفتم
چویا : بنظرت ادم خوبیه ؟
دازای :نمیدونم ولی میدونم چون جزو یه خانواده آلفا پرست بوده خیلی کتک خورده و تازه الان سه تا از انگشتاشم شکسته
چویا :خب ...چرا ها ؟
دازای :...نمیدونم
همون لحظه رسیدیم وقتی در رو زدم در باز شد و یه امگا کوچولو و سفید در رو باز کرد
آتسو :سلام .....شما باید دوست ....آلفا باشین بزارین صدا...ش کن
اکو:خودم اومد برو اون ور
و اون امگا رو هل داد و اون افتاد زمین ولی بی توجه به این بلند شد و معذرت خواهی کرد و رفت تو آشپز خونه رفتم داخل هلش دادم و گفتم
چویا :هی داری چی کار میکنی احمق اونم ادمه
دازای :اکو اون تو رو آلفا صدا میزنه این یعنی چی
اکو: به شما چه ؟
رفتم سمتش تو آشپز خونه داشت غذا درست میکرد و آروم گریه میکرد تا منو دید اشکش رو پاک کرد
آتسو : چیزی ..نیاز دارین ؟
روبه دازای گفتم شما دوتا برین بیرون ما امگا ها میخوایم تنها باشیم
اکو:ولی .....
دازای نداشت حرفش تموم شه و اونو به بیرون برد و ما تنها شدیم
ویو آتسو
که دیدم آلفای مو مشکی داره قهوه میخوره و تا منو دید بلند شد اومد سمتم
اکو:خوبه زود بیدار میشی
آتسو : چه.. اتفا...قی افتا...ده ؟
اکو :مامانم وقتی فهمید خانوادت تورو میزنن زورم کرد که بیارمت خونهی خودم از این به بعد اینجا خونهی تو خب ؟ ولی فک نکن قرار مثل زوج ها باشیم من هنوز ازت بدم میاد
چون از قبل میدونستم واکنشی نشون ندادم و فقط تعظیم کردم و به اتاقم برگشتم توی اتاق یه حموم بود رفتم لباسم رو درآوردم و وارد شدم زخم هام بانداژ شده بودن بانداژ رو درآوردم و شروع کردم به شستن خودم که یهو آلفا در رو باز کرد و اومد داخل
اکو:راستی بلدی غذا درست ک
نتونست حرفش رو کامل کنه چون با من برهنه روبه رو شده بود و تا اونو دیدم سریع رفتم در رو بستم و قفل کردم و نشستم رو زمین و از خجالت تو خودم همه شدم
ویو اکو
من فقط میخواستم بگم اون باید غذا درست کنه ولی الان با دیدن بدن بلورین و نحیف اون تحریک شدم . دیدم لباسش اونجاست و هموزی رایحهاش روی لباسش بود برش داشتم و از اونجا بیرون اومدم(خودتون بفهمیم دیگه🤣)
ویو چویا
پرش زمانی به شب
خبرهای دیشب به گوش من و دارای رسیده بود برای همین بجای دیشب الان داشتیم میرفتیم خونه اش راستش از وقتی با این دازای لنگ دراز نامزد کردم یه امگا هم ندیدم و خب الان هیجان دارم همون طور که دارای رانندگی میکرد پا رو روی پاس گذاشتم و گفتم
چویا : بنظرت ادم خوبیه ؟
دازای :نمیدونم ولی میدونم چون جزو یه خانواده آلفا پرست بوده خیلی کتک خورده و تازه الان سه تا از انگشتاشم شکسته
چویا :خب ...چرا ها ؟
دازای :...نمیدونم
همون لحظه رسیدیم وقتی در رو زدم در باز شد و یه امگا کوچولو و سفید در رو باز کرد
آتسو :سلام .....شما باید دوست ....آلفا باشین بزارین صدا...ش کن
اکو:خودم اومد برو اون ور
و اون امگا رو هل داد و اون افتاد زمین ولی بی توجه به این بلند شد و معذرت خواهی کرد و رفت تو آشپز خونه رفتم داخل هلش دادم و گفتم
چویا :هی داری چی کار میکنی احمق اونم ادمه
دازای :اکو اون تو رو آلفا صدا میزنه این یعنی چی
اکو: به شما چه ؟
رفتم سمتش تو آشپز خونه داشت غذا درست میکرد و آروم گریه میکرد تا منو دید اشکش رو پاک کرد
آتسو : چیزی ..نیاز دارین ؟
روبه دازای گفتم شما دوتا برین بیرون ما امگا ها میخوایم تنها باشیم
اکو:ولی .....
دازای نداشت حرفش تموم شه و اونو به بیرون برد و ما تنها شدیم
- ۹.۵k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط