سناریو شماره ی
[سناریو شماره ی ۵]
نام: غیر منطقی
پارت ۱
*با کت بلندش که تا زیر زانو هایش بود به این طرف و آن طرف میرفت و اعصابش خط خطی بود و سر همکارانش داد و فریاد میزد*
"یعنی چی؟ این پرونده رو بگیر! اون پرونده رو بگیر! خسته شدم دیگه! بسه !!! من دیگه پرونده نمیگیرم این رو تو گوشتون فرو کنید! اومدید یه پرونده بهم دادید که توش اصلا قاتل معلوم نیست! ودف"
ناشناس: هی آروم باش
"آروم باشم؟ الان؟ من پرونده نمیگیرم"
*پسرک مو زرد.."کامیناری" در حال مشاهده ی دوست صمیمی اش بود...دوستش انگار به مرحله ی دیگری از عصبانیت رسیده بود*
کامیناری: هی پسر آروم باش...باشه پرونده نگیر! اونا احمقن ولشون کن *آروم دوستش را به بیرون هدایت کرد*
کامیناری: یکم نفس بکش...
*پسرک مو سبز که انگار از این وضعیت خیلی آزرده بود نفس عمیقی کشید*
ایزوکو: چه گوهی خوردم دو تا شغل گرفتم...
کامیناری: پسر...انقدر ناشکر نباش...توی این سن ۱۹ سالگی که مردم حتی نمیتونن عنشون هم جمع کنن تو الان یکی از بهترین وکیل ها و هم بهترین کاراگاه هستی..دیگه چی میخوای؟ من که هیچ گوهی نیستم چی بگم؟!
ایزوکو: تو هیچوقت لبه پرتگاه نیومدی که انتظار بکشی عزیزم...
کامیناری: بیخیال شو دیگه...یه دو روز مرخصی بگیر برو عشق و حال...چمیدونم با یه دختر خوشگل قرار بزار یا هرچی
ایزوکو: من هَوَل نیستم...
کامیناری: بیخیال نمیخوای یکم به خودت جون بدی؟ بابا برو عاشق شو...
ایزوکو: صد بار بهت گفتم که به عشق اعتقادی ندارم *کلافه*
کامیناری: به هر حال...انقدر به خودت فشار نیار
ایزوکو: روی کدوم پرونده کار کنم؟
کامیناری: معلومه....هر کدوم که مهم تره...میخوای یه سر بریم سازمان؟
ایزوکو: آره حتما که بری دختر بازی...*تمسخر*
کامیناری: خفه شو دیگه...من که میدونم که همیشه اونجا کمکت میکنه...
ایزوکو: درسته...ولی تاحالا فکر کردی که چقدر مسئولان اونجا رو مخن؟
کامیناری: میدونم...ولی خب حداقل بهت کمک میکنن
ایزوکو: اگه ماهم قربانیشون باشیم چی؟ اونا روی بچه های ۶ تا ۱۳ سال آزمایش های وحشتناک انجام میدن
کامیناری: احمق شدی آقای کاراگاه؟ خودت داری میگی ۶ تا ۱۳ سال....تو که ۱۹ سالته...بعدش...دیوونه ان بهترین فرد ممکن رو به چوخ بدن؟
ایزوکو: الان مثلا باهوش شدی؟ هرچی...من نمیرم
کامیناری: چون روت کراشن؟
ایزوکو: خفه شو دیگه...
کامیناری: ببین...من میدونم تو آدم شیطونی هستی...همیشه برای دیگران ناز میکنی..!
ایزوکو: دهنت سرویس...
کامیناری: چیه؟! جدیم خو! یکم فکر کن...همیشه پیش غریبه ها خودت رو سوسول یا مهربون نشون میدی بعدش وقتی ازشون زده میشی یه سلیطه ی کامل میشی و زندگیشون رو به گوه میکشی
ایزوکو: باشه دیگه بسه...
*زنگ خوردن گوشی ایزوکو*
**اِلا**
ایزوکو: الو بفرمایید...
اِلا: سلام...اممم...فردا دادگاهه و خب از اونجایی که وکیلمی باید حضور داشته باشی...چیزی دستگیرت شد؟
ایزوکو: نه
الا: خب الان میخوای چیکار کنی؟
ایزوکو: هیچ مدرکی وجود نداره برای اینکه تو واقعا قاتل نیستی...ممکنه توی دادگاه ازت دفاع نکنم
الا: یعنی چی؟! تو باید ازم دفاع کنی!!!
ایزوکو: من عدالت رو اجرا میکنم خانم...و حتی اگه لازم باشه موکل رو میفروشم...هر موقع مدرکی پیدا شد که ثابت کنه که تو قاتل نیستی من ازت دفاع میکنم...
الا: یعنی چی؟!! الان یعنی داری میگی که میخوای برینی تو زندگیم؟
ایزوکو: من که اگه نرینم شما گرسنه میمونید...من توی دادگاه حضور نخواهم داشت...دادگاه رو کنسل کن چون هیچ مدرکی بدست نیومده
الا: مگه دست من-
**قطع کردن تلفن توسط ایزوکو**
کامیناری: بابا دست مریزاد!خوب ریدی بهش..
ایزوکو: هعی...بریم سازمان؟
کامیناری: ایول!!
***سازمان بیزنس توکیو**
کامیناری: سللااااامممممممم
*پسرک مو سبز چشمانش را میچرخاند..*
*پسر مو قهوه ای آشنایی به سمت او می آید*
مایکل: به به آقای میدوریا...این طرف ها پیدات شد؟
ایزوکو: سلام! ببخشید سرزده اومدیم..
مایکل: نه بابا مراحمید بفرمایید...محل کار خودتونه
خدمتکار: آیس کافی میل میکنید قربان؟
ایزوکو: نه ممنون میل ندارم
مایکل: خب نظرت چیه یه سری به پروژه بزنیم؟
*ترس مانند قاتلی ایزوکو را در بر گرفت*
ایزوکو: ولی....مگه نگفتی مجاز نیست...
مایکل: نه نگران نباش...دنبالم بیا!
*پسرک مو زرد دستش را روی شانه ی ایزوکو میگذارد*
کامیناری: رفیق...مطمئنی میخوای بری؟ تو حتی وقتی میبینیشون میترسی...چه برسه بخوای بری نزدیکشون...
ایزوکو: ناسلامتی پرونده ی منه...باید به ترسم غلبه کنم...
کامیناری: میخوای باهات بیام؟
ایزوکو: نه میرم...
**یک ساعت بعد از خارج شدن در سازمان**
پایان پارت ۱
ایزوکو رو سعی کردم توی این داستان زودرنج کنم....
به نظرتون پرونده ی سازمان درباره ی چیه که انقدر ایزوکو ازش میترسه؟
نام: غیر منطقی
پارت ۱
*با کت بلندش که تا زیر زانو هایش بود به این طرف و آن طرف میرفت و اعصابش خط خطی بود و سر همکارانش داد و فریاد میزد*
"یعنی چی؟ این پرونده رو بگیر! اون پرونده رو بگیر! خسته شدم دیگه! بسه !!! من دیگه پرونده نمیگیرم این رو تو گوشتون فرو کنید! اومدید یه پرونده بهم دادید که توش اصلا قاتل معلوم نیست! ودف"
ناشناس: هی آروم باش
"آروم باشم؟ الان؟ من پرونده نمیگیرم"
*پسرک مو زرد.."کامیناری" در حال مشاهده ی دوست صمیمی اش بود...دوستش انگار به مرحله ی دیگری از عصبانیت رسیده بود*
کامیناری: هی پسر آروم باش...باشه پرونده نگیر! اونا احمقن ولشون کن *آروم دوستش را به بیرون هدایت کرد*
کامیناری: یکم نفس بکش...
*پسرک مو سبز که انگار از این وضعیت خیلی آزرده بود نفس عمیقی کشید*
ایزوکو: چه گوهی خوردم دو تا شغل گرفتم...
کامیناری: پسر...انقدر ناشکر نباش...توی این سن ۱۹ سالگی که مردم حتی نمیتونن عنشون هم جمع کنن تو الان یکی از بهترین وکیل ها و هم بهترین کاراگاه هستی..دیگه چی میخوای؟ من که هیچ گوهی نیستم چی بگم؟!
ایزوکو: تو هیچوقت لبه پرتگاه نیومدی که انتظار بکشی عزیزم...
کامیناری: بیخیال شو دیگه...یه دو روز مرخصی بگیر برو عشق و حال...چمیدونم با یه دختر خوشگل قرار بزار یا هرچی
ایزوکو: من هَوَل نیستم...
کامیناری: بیخیال نمیخوای یکم به خودت جون بدی؟ بابا برو عاشق شو...
ایزوکو: صد بار بهت گفتم که به عشق اعتقادی ندارم *کلافه*
کامیناری: به هر حال...انقدر به خودت فشار نیار
ایزوکو: روی کدوم پرونده کار کنم؟
کامیناری: معلومه....هر کدوم که مهم تره...میخوای یه سر بریم سازمان؟
ایزوکو: آره حتما که بری دختر بازی...*تمسخر*
کامیناری: خفه شو دیگه...من که میدونم که همیشه اونجا کمکت میکنه...
ایزوکو: درسته...ولی تاحالا فکر کردی که چقدر مسئولان اونجا رو مخن؟
کامیناری: میدونم...ولی خب حداقل بهت کمک میکنن
ایزوکو: اگه ماهم قربانیشون باشیم چی؟ اونا روی بچه های ۶ تا ۱۳ سال آزمایش های وحشتناک انجام میدن
کامیناری: احمق شدی آقای کاراگاه؟ خودت داری میگی ۶ تا ۱۳ سال....تو که ۱۹ سالته...بعدش...دیوونه ان بهترین فرد ممکن رو به چوخ بدن؟
ایزوکو: الان مثلا باهوش شدی؟ هرچی...من نمیرم
کامیناری: چون روت کراشن؟
ایزوکو: خفه شو دیگه...
کامیناری: ببین...من میدونم تو آدم شیطونی هستی...همیشه برای دیگران ناز میکنی..!
ایزوکو: دهنت سرویس...
کامیناری: چیه؟! جدیم خو! یکم فکر کن...همیشه پیش غریبه ها خودت رو سوسول یا مهربون نشون میدی بعدش وقتی ازشون زده میشی یه سلیطه ی کامل میشی و زندگیشون رو به گوه میکشی
ایزوکو: باشه دیگه بسه...
*زنگ خوردن گوشی ایزوکو*
**اِلا**
ایزوکو: الو بفرمایید...
اِلا: سلام...اممم...فردا دادگاهه و خب از اونجایی که وکیلمی باید حضور داشته باشی...چیزی دستگیرت شد؟
ایزوکو: نه
الا: خب الان میخوای چیکار کنی؟
ایزوکو: هیچ مدرکی وجود نداره برای اینکه تو واقعا قاتل نیستی...ممکنه توی دادگاه ازت دفاع نکنم
الا: یعنی چی؟! تو باید ازم دفاع کنی!!!
ایزوکو: من عدالت رو اجرا میکنم خانم...و حتی اگه لازم باشه موکل رو میفروشم...هر موقع مدرکی پیدا شد که ثابت کنه که تو قاتل نیستی من ازت دفاع میکنم...
الا: یعنی چی؟!! الان یعنی داری میگی که میخوای برینی تو زندگیم؟
ایزوکو: من که اگه نرینم شما گرسنه میمونید...من توی دادگاه حضور نخواهم داشت...دادگاه رو کنسل کن چون هیچ مدرکی بدست نیومده
الا: مگه دست من-
**قطع کردن تلفن توسط ایزوکو**
کامیناری: بابا دست مریزاد!خوب ریدی بهش..
ایزوکو: هعی...بریم سازمان؟
کامیناری: ایول!!
***سازمان بیزنس توکیو**
کامیناری: سللااااامممممممم
*پسرک مو سبز چشمانش را میچرخاند..*
*پسر مو قهوه ای آشنایی به سمت او می آید*
مایکل: به به آقای میدوریا...این طرف ها پیدات شد؟
ایزوکو: سلام! ببخشید سرزده اومدیم..
مایکل: نه بابا مراحمید بفرمایید...محل کار خودتونه
خدمتکار: آیس کافی میل میکنید قربان؟
ایزوکو: نه ممنون میل ندارم
مایکل: خب نظرت چیه یه سری به پروژه بزنیم؟
*ترس مانند قاتلی ایزوکو را در بر گرفت*
ایزوکو: ولی....مگه نگفتی مجاز نیست...
مایکل: نه نگران نباش...دنبالم بیا!
*پسرک مو زرد دستش را روی شانه ی ایزوکو میگذارد*
کامیناری: رفیق...مطمئنی میخوای بری؟ تو حتی وقتی میبینیشون میترسی...چه برسه بخوای بری نزدیکشون...
ایزوکو: ناسلامتی پرونده ی منه...باید به ترسم غلبه کنم...
کامیناری: میخوای باهات بیام؟
ایزوکو: نه میرم...
**یک ساعت بعد از خارج شدن در سازمان**
پایان پارت ۱
ایزوکو رو سعی کردم توی این داستان زودرنج کنم....
به نظرتون پرونده ی سازمان درباره ی چیه که انقدر ایزوکو ازش میترسه؟
- ۳.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط