ادامشو گذاشت عرررر
ادامشو گذاشت عرررر
[ سایه ایی در بهشت ]
فضای باغ بهشت، که پیش از این پر از نور و آواز بود، حالا با سکوتی سنگین و لرزان احاطه شده بود. باد، بوی عطر گلهای جاودانه را با بوی خاکستر آمیخته بود. لوسیفر، با چشمانی که از غم و امید میدرخشید، دست لیلیث را گرفته بود. لیلیث، با نگاهی که نه ترس داشت و نه پشیمانی، به آسمان خیره شده بود.
مایکل، برادر لوسیفر، با بالهایی که از نور خالص ساخته شده بودند، اما حالا تیره و تار به نظر میرسیدند، جلو آمد. صدای قدمهایش مثل رعد در سکوت فضا میپیچید. او نه با خشم، بلکه با غمی عمیق که در رگهایش جریان داشت، گفت: «برادرم، تو داری با آتش بازی میکنی. این "آزادی" که میخواهی، فقط یک توهم است. تو داری بهشت را به جهنمی تبدیل میکنی که هیچکس نمیتواند از آن فرار کند.»
لوسیفر با صدایی آرام اما محکم پاسخ داد: «مایکل، تو همیشه نظم را میبینی، اما من رنجِ اطاعت را میبینم. آیا واقعاً میخواهی که فرشتگان، مثل ماشینهایی که فقط دستور میگیرند، زندگی کنند؟»
در همین لحظه، آسمان به رنگی از خود گرفت که هیچ فرشتهای تا به حال ندیده بود. نور، نه سفید بود و نه طلایی؛ بلکه ترکیبی از تمام رنگهای جهان بود که در هم میپیچیدند. گاد، پدر همه فرشتگان، ظاهر شد. او نه با چهرهای خشمگین، بلکه با نگاهی که تمام تاریخ جهان را در خود داشت، بر فراز آنها ایستاد.
گاد با صدایی که همزمان هم در گوش و هم در ذهن همه میپیچید، گفت: «فرزندانم، شما درگیر جنگی هستید که من هرگز نخواستم. مایکل، تو نظم را میخواهی، اما لوسیفر، تو آزادی را. و لیلیث، تو حقیقت را. اما آیا میدانید که هر کدام از اینها، نیمی از حقیقت هستند؟»
مایکل با نگاهی پر از امید به پدرش گفت: «پدر، لوسیفر و لیلیث، نظم را به هم ریختهاند. آنها باید بازگردند.»
گاد با نگاهی عمیق به لوسیفر و لیلیث نگاه کرد و گفت: «نظم، بدونِ آزادی، مرگ است. و آزادی، بدونِ نظم، آشوب. من شما را آفریدم تا انتخاب کنید. اما انتخاب شما، سرنوشتی را رقم میزند که من هم نمیتوانم آن را پیشبینی کنم.»
عزرائیل، که همچنان در سایهها پنهان بود، با صدایی مرموز گفت: «پدر، سرنوشت، همیشه در دستِ انتخابهاست. اما آیا این انتخابها، به سمتِ نجات میروند یا ...
برا پارت بعدی پنج تا از اینا بذار 🍓
[ سایه ایی در بهشت ]
فضای باغ بهشت، که پیش از این پر از نور و آواز بود، حالا با سکوتی سنگین و لرزان احاطه شده بود. باد، بوی عطر گلهای جاودانه را با بوی خاکستر آمیخته بود. لوسیفر، با چشمانی که از غم و امید میدرخشید، دست لیلیث را گرفته بود. لیلیث، با نگاهی که نه ترس داشت و نه پشیمانی، به آسمان خیره شده بود.
مایکل، برادر لوسیفر، با بالهایی که از نور خالص ساخته شده بودند، اما حالا تیره و تار به نظر میرسیدند، جلو آمد. صدای قدمهایش مثل رعد در سکوت فضا میپیچید. او نه با خشم، بلکه با غمی عمیق که در رگهایش جریان داشت، گفت: «برادرم، تو داری با آتش بازی میکنی. این "آزادی" که میخواهی، فقط یک توهم است. تو داری بهشت را به جهنمی تبدیل میکنی که هیچکس نمیتواند از آن فرار کند.»
لوسیفر با صدایی آرام اما محکم پاسخ داد: «مایکل، تو همیشه نظم را میبینی، اما من رنجِ اطاعت را میبینم. آیا واقعاً میخواهی که فرشتگان، مثل ماشینهایی که فقط دستور میگیرند، زندگی کنند؟»
در همین لحظه، آسمان به رنگی از خود گرفت که هیچ فرشتهای تا به حال ندیده بود. نور، نه سفید بود و نه طلایی؛ بلکه ترکیبی از تمام رنگهای جهان بود که در هم میپیچیدند. گاد، پدر همه فرشتگان، ظاهر شد. او نه با چهرهای خشمگین، بلکه با نگاهی که تمام تاریخ جهان را در خود داشت، بر فراز آنها ایستاد.
گاد با صدایی که همزمان هم در گوش و هم در ذهن همه میپیچید، گفت: «فرزندانم، شما درگیر جنگی هستید که من هرگز نخواستم. مایکل، تو نظم را میخواهی، اما لوسیفر، تو آزادی را. و لیلیث، تو حقیقت را. اما آیا میدانید که هر کدام از اینها، نیمی از حقیقت هستند؟»
مایکل با نگاهی پر از امید به پدرش گفت: «پدر، لوسیفر و لیلیث، نظم را به هم ریختهاند. آنها باید بازگردند.»
گاد با نگاهی عمیق به لوسیفر و لیلیث نگاه کرد و گفت: «نظم، بدونِ آزادی، مرگ است. و آزادی، بدونِ نظم، آشوب. من شما را آفریدم تا انتخاب کنید. اما انتخاب شما، سرنوشتی را رقم میزند که من هم نمیتوانم آن را پیشبینی کنم.»
عزرائیل، که همچنان در سایهها پنهان بود، با صدایی مرموز گفت: «پدر، سرنوشت، همیشه در دستِ انتخابهاست. اما آیا این انتخابها، به سمتِ نجات میروند یا ...
برا پارت بعدی پنج تا از اینا بذار 🍓
- ۴۳۱
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط