{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درسرا ما زمزمه ا درکوچه ما آواز نست شب گلدان پنجره ما

درسراي ما زمزمه اي درکوچه ما آوازي نيست شب گلدان پنجره ما را ربوده است پرده ما دروحشت نوسان خشکيده است اينجا اي همه لب ها لبخندي ابهام جان را پهنا مي دهد پرتو فانوس ما در نيمه راه ميان ما و شب هستي مرده است ستون هاي مهتابي ما را پيچک انديشه فرو بلعيده است اينجا نقش گليمي و آنجا نرده اي ما را از آستانه ما بدر برده است..
دیدگاه ها (۱)

مشکل اصلي اينه که هميشه درست ترين رفتارو با غلط ترين آدماى ز...

کاش مي‌شد به هيچ‌چيز فکر نکرد، درها را بست، پرده‌ها را کشيد،...

سادگي ، بزرگترين خطايِ اين روزهاست در زمانه اي که همه گرگ شد...

هيچ چيز زشت نيست، مگر داوري کردن ديگران هيچ چيز گناه نيست، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط