{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

‍ دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
دیدگاه ها (۱)

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شده‌ام بی سر...

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شده‌ام بی س...

من غلام قمرم

کیست این کز لب دیوار من آویخته زلفتاک‌وش ، شیشه به دست ، از ...

من همان صیدم که نالان درپی صیاد رفتبهر چشمان خمارش دین من بر...

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست///جان ما سوخت بپرسید که...

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیستجان ما سوخت بپرسید که جا...

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست<جان ما سوخت بپرسید که ج...

یا رب این شمع شب افروز ز کاشانه کیستجان ما سوخت بپرسید که جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط