{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شعر_مهدوی

شعر_مهدوی
ز بوی زلف تو یک عمر مست و مدهوشم
ز چشم خویش ز داغت همیشه می جوشم
اگر چه نیست نصیب دو دیده ام رویت
ولی خیال جمال تو می برد هوشم
منی که سوخته این سینه ام ز سوز فراق
بیا و لحظه ی آخر مکن فراموشم
نبین که غرق سکوتم در این دو روزه ی عمر
پر از نوا و فغانم اگر که خاموشم
بیا و بر سر بازار و این گدا بنواز
که نقد جان به هوای نگات بفروشم
به شوق روز وصال تو یوسف زهرا
به نام نامی – یابن الحسن – به چاووشم
بیا و این شب جمعه ببر حرم جانا
که در هوای طواف حریم شش گوشم
چو نی نوای غم نینوا به سینه توست
شبیهتان ز غم جدتان سیه پوشم
خدا گواست که آبی اگر که بردارم
بدون یاد لبش قطره ای نمی نوشم
دیدگاه ها (۱)

زبوی زلف تو یک عمر مست و مدهوشمبیا و لحظه‌ی آخر مکن فراموشمب...

در عزایت دیده گریان سینه پر جوشم حسینیک نیستان ناله دارم گر ...

سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشمفراموشت نمی کردم چرا کردی ...

سخن ديگر نگفتي , اي سخن پرداز خاموشمفراموشت نمي کردم , چرا ک...

در عزایت دیده گریان سینه پر جوشم حسینیک نیستان ناله دارم گر ...

از مرگ عاطفه با زمستان هم آغوشمشبها به تن لباس تنهایی می پوش...

خدا لبخند غمگینی کشیده تا بناگوشمچراغ خانه ے عشقم که مدتهاست...

هیچ کس چون تو حریف لب خاموشم نیستجز صدای سخن عشق تو در گوشم ...

. هیچ کس چون تو حریف لب خاموشم نیستجز صدای سخن عشق تو در گوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط