شدم محکوم تنهایی

شدم محکوم تنهایی
ولی جرمم فقط این بود

که هرلحظه دلم
بی تاب آن چشمان رنگین بود

نباریدم ،فروخوردم
تمام گریه هایم را

اگرچه حنجره
بی تو پراز بغضی غم آگین بود
دیدگاه ها (۲)

بغلم ڪردے و گفتے ڪه دلم غم دارد باورت هست ڪه این عشق تو را ڪ...

حرف بی حاصلم شنیدن داشتگریه غافلم شنیدن داشتشعر هایم اگر چه ...

خداوندا، تو می‌دانی چه سخت است آدمی بودن، میانِ این‌همه اندو...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

یا فاطمه زهرا…آمده‌ام پیش تو، با لب‌های خشک و سینه‌ای که از ...

#این پاییز لعنتی...فصل‌ها عوض شدند و من در هر فصل، جُست‌وجوی...

گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

غمگین شددختری که به خنده معروف بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط