در بندها بس بندیان

در بندها بس بندیان
انسان به انسان دیده ام

از حکم بر تا حکمران
حیوان به حیوان دیده ام

در مکر او در فکر این
در شکر او در ذکر این

از حاجیان تا ناجیان
شیطان به شیطان دیده ام

دیدی اگر بی خانمان
از هر تباری صد جوان

من پیرهای ناتوان
دربان به دربان دیده ام

ای روزگار دل شکن
هردم مرا سنگی مزن

من سنگها در لقمه نان
دندان به دندان دیده ام

از خود رجز خوانی مکن
تصویر گردانی مکن

من گردن گردنکشان
ریسمان به ریسمان دیده ام

شرح ستم بس خوانده ام
آتش به آتش مانده ام

بر اشک چشم کودکان
دامان به دامان دیده ام

از این کله تا آن کله
فرقی ندارد شیخ وشه

بر پاسدار و پاسبان
ایران به ایران دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن
کز برگ برگ این چمن

من خون چشم شاعران
دیوان به دیوان دیده ام

چکش به فرق من مزن
ای صبر فولادین من

من ضربت پتک زمان
زندان به زندان دیده ام
دیدگاه ها (۳)

آدمک می دانم خسته شدی خسته از خنده پیوسته شدیگونه ات سرخ تظا...

ﻃﻠﻮﻋﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻦ ﺍﯼ ﻣﻌﺒﺪ ﺷﻌﺮ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽﻧﮕﻔﺘﻢ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺩﺍﺭﻡ ... ﻭﻟﯽ ﺍﻧ...

ﺑﺎﻍ ﺍﮔﺮ ﻣﺘﺮﻭﻛﻪ ﺷﺪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﻜﺎﺭﻗﻠﺐ ﺑﺸﻜﺴﺘﻪ ﺩﮔﺮ ﺗﻴﻤﺎﺭ ﻣﻴﺨ...

' آنقدر بی تو در این شهر خرابم که نگوانقدر دوری تو داده عذاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط