{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عقدی که قلب را دزدید 🖤

عقدی که قلب را دزدید 🖤

پارت ۲۱ | حمله به عمارت

صدای قدم‌ها از راهروی طبقه بالا نزدیک‌تر می‌شد.

آت دست مادربزرگش را گرفت.

«باید بریم یه جای امن.»

مادربزرگ سرش را تکان داد.

«نه... دیگه وقت فرار نیست.»

جونگکوک به مینهو نگاه کرد.

«افراد رو تقسیم کن. طبقه بالا و ورودی اصلی رو پوشش بدین.»

مینهو سریع جواب داد:

«چشم.»

آت به جونگکوک نگاه کرد.

«منم میام.»

جونگکوک اخم کرد.

«نه.»

«جونگکوک...»

«این بار نه.»

آت دست به سینه ایستاد.

«من خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم.»

جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد آهی کشید.

«می‌دونم.»

یک قدم نزدیک‌تر آمد.

«دقیقاً به همین دلیله که می‌ترسم.»

آت برای لحظه‌ای ساکت شد.

جونگکوک ادامه داد:

«فقط قول بده بی‌فکر جلو نری.»

آت لبخند کوچکی زد.

«قول می‌دم.»

مادربزرگ از پشت سرشان گفت:

«پس قبل از اینکه دوباره دعواتون بشه، یه چیزی رو بدونین.»

هر دو برگشتند.

زن حلقه‌ای قدیمی را از دستش بیرون آورد.

«این متعلق به پدر جونگکوکه.»

جونگکوک با تعجب گفت:

«این...»

«پدرت قبل از مرگش اینو به من داد و گفت روزی که آت حقیقت رو بفهمه، باید به جونگکوک برگردونمش.»

جونگکوک حلقه را گرفت.

داخل آن، یک نوشته بسیار ریز حک شده بود:

«به کسی اعتماد نکن؛ جز کسی که انتخابش می‌کنی.»

آت آرام گفت:

«انتخاب...»

همان کلمه‌ای که مادربزرگ چند دقیقه قبل گفته بود.

ناگهان صدای انفجار کوچکی از ورودی عمارت آمد.

شیشه‌ها لرزیدند.

مادربزرگ گفت:

«اومدن.»

جونگکوک دست آت را گرفت.

«کنار من بمون.»

آت این بار فقط سرش را تکان داد.

هر دو به سمت راهرو رفتند.


---

چند دقیقه بعد...

محافظ‌ها ورودی را کنترل کرده بودند.

اما یک نفر از میان مهاجمان عبور کرده بود.

مینهو با عجله وارد سالن شد.

«رئیس! یکی خودش رو به اتاق بایگانی رسونده.»

جونگکوک اخم کرد.

«بایگانی؟»

آت ناگهان گفت:

«پرونده‌های تاج سایه‌ها اونجاست.»

جونگکوک فوراً به سمت راهرو رفت.

آت هم پشت سرش دوید.

وقتی به اتاق رسیدند، در باز بود.

داخل اتاق...

یک مرد کنار قفسه ایستاده بود.

در دستش آخرین پرونده خاندان پارک بود.

مرد برگشت.

آت با دیدنش خشکش زد.

«تو؟»

مرد لبخند زد.

همان کسی بود که در شب عروسی ظاهر شده بود.

اما این بار چیزی در دست داشت که تمام معادلات را تغییر می‌داد:

عکس مادر آت و پدر جونگکوک، در کنار یک نوزاد.

جونگکوک آرام گفت:

«اون بچه کیه؟»

مرد فقط لبخند زد.

«همین سؤال، همه‌چیز رو عوض می‌کنه.»

پایان پارت ۲۱ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۳)

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۲۰ | کسی که نباید زنده می‌بودآت ب...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۹ | حقیقتی که آت نمی‌دانستزیرزمی...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۴ | نامی در میان پرونده‌هاصدای خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط