{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

the first part

the first part🍋‍🟩






writer:




خانه در سکوتی سنگین و غبار آلود فرو رفته بود فقط صدای نم نم بارون گاه گاه سکوت خانه رو می شکست دیوار های مشکی رنگ خانه ی چند میلیارد وونی لوکس کیم نامجون تنها صدا ها و خاطراتی که ثبت کرده بود جوابای سرد و خشک نامجون به حرفای گرم و با ذوق هانیل بود دیگه هانیل هم اون شور و شوق قدیم رو نداشت انگار نهال نو پای ذوق و احساساتش توسط قلب یخی نامجون لگد مال شده بود؛هانیل دیگه نمی خندید، دیگه بلند حرف نمیزد، دیگه سعی نمیکرد با نامجون حرف بزنه! اون....فقط یه چیزی از کودکی در ذهن و قلبش حک شده بود:« چیزی نگو! نخند! ندو! کاری نکن! چرا؟ چون بابا ناراحت میشه:)»


از موقعی که همسر نامجون از زندگی اونا بیرون رفته بود تمام رفتار و کردار نامجون با تنها دخترش به چند جمله ختم می شد:« هر چیزی که میخواد رو براش بخر!از دور حواست بهش باشه!چیزی کم نزار توی بزرگ کردنش!مراقبش باش تا زنده بمونه!مجبورش کن درس بخونه»



نامجون فکر میکنه که اگه فقط براش بهترین چیزارو فراهم کنه و بزرگش کنه حق پدری رو براش ادا کرده اما اون نمیدونه که مسئولیت پدر بودن چیزی بیشتر از اینهاست یا...یا شایدم میدونه اما نمیخواد قبولش کنه.



ساعت نزدیکای دو ظهر بود الان دیگه حتما هانیل از مدرسه در اومده بود و الانا بود که برسه خونه و بالاخره صدای چرخیدن کلید توی قفل سکوت وحشتناک خونه رو کمی کمرنگ تر کرد هانیل آروم درو باز کرد و وارد خونه شد،کفشاشو در آورد و با دقت توی جا کفشی گذاشت و صندل های خونگی رو پوشید خونه مثل همیشه تاریک بود هیچ وقت نتونسته بود درک کنه که پدرش چرا تمام دیوار ها و دکوراسیون خونه رو تیره کرده هیچ وقتم قرار نبود بفهمه چون جرئت پرسیدن چیزی رو نداشت! آروم و بی سر و صدا از پله ها بالا رفت و به اتاقش رسید انگار که نمی خواست کوچک ترین صدایی از خودش تولید کنه؛بالاخره مدرسه تموم شده بود و بعد از یه هفته ی طولانی می تونست دو روز استراحت کنه کیفشو پرت کرد روی صندلی و خودشو انداخت روی تخت امروز خیلی خسته شده بود بعد چند دقیقه از روی تخت بلند شد و رفت حموم اول یه دوشی گرفت و لباساشو عوض کرد خیلی گرسنه بود میخواست بره پایین ناهار بخوره که یادش اومد تکالیفش هنوز مونده پس کتاباشو از تو کیفش در آورد و نشست پشت میز و شروع کرد به انجام تکالیفش خیلی زیاد بودن و زمان واقعا از دستش در رفته بود خورشید غروب کرده بود و فضای اتاق تاریک تر شده بود و فقط یه صفحه ی دیگه مونده بود که نیاز به نوشتن داشت و بعدش کلا تموم میشد میخواست بره سراغش که صدای قدم های آرومی رو نزدیک در اتاقش شنید فورا صداشو شناخت پدرش پشت در بود ناخودآگاه بدنش جم شد و صاف تر نشست چند لحظه بعد در چوبی اتاق باز شد و قد بلند نامجون توی چارچوب در ظاهر شد هانیل از سر ادب بلند شد و تعظیم کوتاهی به پدرش کرد






آروم گفت:

&سلام


نامجون با همون لحن خشک و کنترل شده ی همیشگی جوابش رو داد



-سلام......چرا ظهر برای ناهار نیومدی

&میخواستم بیام اما یادم افتاد تکالیفم مونده قرار بود یه ساعت انجامشون بدم و بیام برای ناهار اما زیادی طول کشید

-تمومشون کردی؟

&بله فقط یه صفحه مونده


نامجون کنایه دار ادامه داد:



-خوبه....بعدا چکشون میکنم فعلا بیا پایین برای شام دلم نمیخواد چند روزه دیگه به خاطر گرنسه موندنت توی سرد خونه بیام دنبالت

&چشم



نامجون رفت پایین و پشت سرشم هانیل اومد پایین







ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸۶)

سلام به همتون. ببخشید که اینجوری شد ولی لطفا صبر کنید شاید ف...

P2🍋‍🟩همه جا در سکوت کامل به سر میبرد فقط صدای برخورد قاشق و ...

کوچولو های من سلاممم(:صبحتون بخیر🫠الان دیدم که اینارو جواب ن...

📜معرفی نامهٔ فیک جدید📜🗒عنوان← وقتی برای اولین بار پریود میشی...

P3🍋‍🟩هانیل با قدم های شمرده و حساب شده به سمت آشپزخانه رفت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط