{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 40・⁠]⁠ᕗ
 
میخواستم زودتر برم پیش جونگکوک و خوشحالیش رو بابت فروش گلها ببینم ولی خواستگار احمقی سر و کله اش پیدا شد 
شاهزاده فلان جا... عصبی به بیرون نگاه میکردم. تحملم رو از دست داده بودم و دوست داشتم سریع برم پیش جونگکوک. 
بالاخره بعد از ساعتها ور ور کردن واقعا طاقتم طاق شد و مقدمه و وسط حرفش با عجله از اتاق زدم بیرون. 
با عجله با وجود حرفهای و صدا زدنهای آنا و لکسی سریع شنلم رو روی دوشم انداختم و به سمت باغ جونگکوک دویدم 
از زمانی که همیشه میرفتم خیلی گذشته بود تند تر دویدم و به باغش رسیدم. هیچ کس نبود. ناراحت به زمین خیره شدم. 
جونگکوک : فک نمیکردم بیای 
سریع برگشتم سمتش .... سريع جلو رفتم ولبخند زدم و گفتم : واقعا متاسفم..نمیخواستم انقدر دیر بشه... 
نگاه دلخوری بهم انداخت و گفت: یادت نبود..حقم داری چرا باید یادت باشه؟ اخم کردم و گفتم : یادم بود واقعا ..بود.. فقط گیر افتادم..
سرى تكون داد وجدی گفت : از صبح منتظرت بودم که خبر آوردن حال کسی بده..رفتم به اون رسیدگی کنم.
شیطون گفتم : خوب حالا اخمات رو وا کن دیگه..چه بداخلاق..  پرانرژی گفتم : بگو ببینم گلها چی شد؟
لبخند باریکی زد که کم کم گشادتر شد و گفت : فروختمشون..همه شونو.. 
با اینکه میدونستم ولی باز خیلی خوشحال شدم و جیغ بلندی کشیدم و شاد و شنگول بالا پریدم. خندید و نگام کرد. 
شیطون گفتم : به به... بالاخره خنده رو لبهای دکترمون اومد.. 
بلند تر خندید. خودمم خندیدم. 
-پس ملکه خوش سلیقه بود.. 
جونگکوک : نه دقیقا گفت برای خواهر پادشاه خریدتش 
لبخند پر شیطنتی زدم و گفتم : پس خواهر پادشاه خیلی خوش سلیقه است.. 
جونگکوک پرانرژی گفت : اره..مثل اینکه بود..قولت که یادت نرفته؟ 
لبام رو جمع کردم و گفتم : یه هفته..هر روز.. 
سریع سر تکون داد. 
-یادم هست. چشم جناب دکتر میام 
لبخند خیلی شادی رو لبش اومد. جونگکوک : الان میای جایی رو نشونت بدم؟ 
-البته..بنده در خدمت شمام دکتر.. 
خندید و راه افتادیم. 
-راستی باید یه روزی مطبتم نشونم بديا.... 
خندید و گفت: هرکی بشنوعه حالا فک میکنه چه مطبی دارم. یه اتاق خونه مه که توش تخت ساده ای گذاشتم..با یه سری داروهای گیاهی که خودم درست میکنم..همین..
پام کج شد سریع دستم رو گرفت که نیوفتم و دستم رو دور بازوش حلقه کرد.خندیدم و گفتم : به هر حال دوست دارم ببینم.. 
جونگکوک‌ : حتما..
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 41・⁠]⁠ᕗکمی دیگه که رفتیم گفت...

ادامه پارت 41حس کردم دوست نداره در این بار سوال بپرسم و منم ...

ادامه پارت 39بلند خندیدم و با ذوق گلها رو ازش گرفتم و با خند...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 39・⁠]⁠ᕗبرام عجیب بود که خیلی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 2・⁠]⁠ᕗدفتر خاطراتو بغل کردم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 38・⁠]⁠ᕗازش فاصله گرفتم ولی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط