پارت ۹۵
چویا با صدایی که سعی میکرد نلرزد، نیشخندی زد:فکر میکنی با این کارا چیزی گیرت میاد؟ تو فقط یه عروسک خیمهشببازی هستی که دستاش به خونِ بیگناه آلوده شده... تو یه موجو حال بهم زنی.
مرد انگشتش رو روی گلوگاه چویا نگه داشت، فشار خیلی کمی وارد کرد
کافی برای اینکه چویا حس کند چقدر آسیبپذیره. عروسک؟ شاید. ولی فعلاً این عروسک کسیه که داره به تو میگه چطور نفس بکشی
او دوباره به سمت کیفش چرخید، این بار بطری کوچک را برداشت و درش را باز کرد. بوی تند و تلخی تو فضای اتاق پیچید که نفس کشیدن رو سخت میکرد. مرد نگاهی به محتویات بطری انداخت و بعد، با آرامشی که از هر فریادی ترسناکتر بود، دوباره به سمت چویا بازگشت.
مرد: «بیا ببینیم وقتی این روی پوستت بشینه، چقدر از اون ادبیاتِ شاعرانه و مغرورت باقی میمونه.»
پارچهی که به مایع آغشته بود رو به چویا نزدیک کرد. چویا میتونست سنگینی نگاه هرزهی مرد را روی تمام بدنش حس کند؛ نگاهی که انگار داشت اون رو از هم میدرید، بدون اینکه نیاز باشه حتی یک تار مو از تنش کم شه. این خودِ جهنم بود؛ حسی که هر لحظه ممکن بود از کنترل خارج شود و به چیزی تبدیل شود که چویا حتی وقتی بهش فکر میکرد تاب نمیاورد
مرد با هر قدم نزدیک و نزدیک تر میومد و فاصله قدم به قدم کم و کمتر میشد
به صندلی رسید و با فاصله کمی وایساد
دستش که دستمال رو باهاش نگه داشته بود بالا آورد و مقابل دهن و بینی موحنایی گذاشت
سرش رو به این ور اون ور تکون میداد تا اون پارچه مزاحم رو از خودش دور کنه
اما دست های مرد محکم تر شد و مانع حرکت اضافه شد
هوشیار بود اما نه به قدری که بتونه فکری کنه ، نه به قدری که بتونه تلاشی کنه نه به قدری که بتونه مقاومتی کنه
و حالا مرد به خواستش رسیده بود و اونو ضعیف کرده بود
و حالا نوبت به روش کثیفش بود
دستای بیمارش هر لحظه مرز ها بیشتر از قبل رد میکردن و بدون اجازه پیشروی میکردن
حالا دیگه مرد سبزه داشت لذت میبرد
داشت از این ترس فرد مقابلش که مثل بقیه شکار هاش گیر افتاده بود لذت میبرد
دستاش جلو رفت و در لحظه پیرهن سفیدی که تن موحنایی بود دیگه نبود
بلکه جنازه پیرهن حالا بخشی از زمین رو پوشونده بود
تو شک رفت درکی از شرایطی که توش بود نداشت
کی میتونست داشته باشه؟
مگه هرروز به آدمای بی گناه توسط آدم های مریض و لذت جو تجاوز یا شکنجه داده میشد؟
معلومه که نه
حالا خودش مونده بود و ذهن بی چارش که مونده بود چه کاری چه عملی توی این وضع درسته
مغزش قفلِ قفل بود.
واقعا بخاطر یه نوشته؟
یه نوشته ساده؟...هه چقدر عوضی
لمس های مرد رو حس میکرد لمس های مرد رو روی اجزای بدنش حس میکرد...میخواست داد بزنه..فریاد بزنه..مشت بزنه تا این مرد رو از خودش دور کنه اما بدنش..مغزش.. طبق ارادش پیش نمیرفت
اما برای لحظهای...صدای قدم هایی از پشت در به گوش هردو مرد رسید
مرد خودش رو دور کرد و سمت در رفت
با باز کردن در چهرهی لرزون و رنگ پریده سیگما که نفس نفس میزد رو دید
با همون لحن لرزونش لب زد:عجله کن..باید بریم
مرد لحظهای تو شک و تعجب رفت اما دست و پای خودش رو گم نکرد و برعکس تعجبی که داشت با لحن آرومی پرسید:چته؟چیشده؟ پلیسا اومدن؟
سیگما:ای کاش پلیس بودن اون مردک ...اونا...اونا پیدامون کردن...دازای...اون مردک پیدامون کرده باید بریم
مرد که دازای رو نمیشناخت چشماش رک چرخوند و بیخیال شونهای بالا انداخت و گفت:خب که چی؟
سیگما نیشخند عصبی زد و گفت:خب که چی؟..خب که چی؟؟؟؟؟؟
اگر دست دازای بیوفتیم دعا میکنی که ای کاش پیش پلیسا میبودیم...حالا وسایلت رو جمع کن
چویا که نیمه هوشیار بود به محض شنیدن اسمی که خیلی وقت بود به زبون نیاورده کور سویی از امید دلش رو روشن کرد و قلب بی قرارش کمی آروم گرفت نفس راحتی کشید و حالا میدونست تنها کاری که باید بکنه منتظر بودنه تا الان که صبر کرده بود کافی بود به کم دیگه هم صبر کنه تا دلزای بیاد
مرد سبزه سمت کیفش رفت شروع به جمع کردن وسایلش کرد
در همون حین گفت:پس این یارو چی؟اونو چی کار کنیم؟
سیگما به محض شنیدن این حرف کف دستش رو به صورتش بخاطر حواس پرتیش کوبید
نگاهش به سمت چویا نیمه هوشیار و بعد سمت اتاق مخفی گوشه اتاق افتاد
سمت صندلی رفت ، از تکیهگاهش گرفت و اون رو سمت اتاق مخفی کشوند
مرد هم با تعجب و نفهمی به کار بی معنی سیگما نگاه کرد
سیگما که به سختی تونست صندلی که چویا بهش بسته شده بود رو به جای مد نظرش برسونه به محض رسیدن به اون قسمت از اتاق لگدی دیوار اتاق زد و بالاخره در اتاق مخفی باز شد
و حالا کار های سیگما برای مرد معنی دار شد
بچه ها دیگه چیزی نمونده به آخرای داستان نزدیک شیم
نظر از یاد نرود لایک هم کنید
مرد انگشتش رو روی گلوگاه چویا نگه داشت، فشار خیلی کمی وارد کرد
کافی برای اینکه چویا حس کند چقدر آسیبپذیره. عروسک؟ شاید. ولی فعلاً این عروسک کسیه که داره به تو میگه چطور نفس بکشی
او دوباره به سمت کیفش چرخید، این بار بطری کوچک را برداشت و درش را باز کرد. بوی تند و تلخی تو فضای اتاق پیچید که نفس کشیدن رو سخت میکرد. مرد نگاهی به محتویات بطری انداخت و بعد، با آرامشی که از هر فریادی ترسناکتر بود، دوباره به سمت چویا بازگشت.
مرد: «بیا ببینیم وقتی این روی پوستت بشینه، چقدر از اون ادبیاتِ شاعرانه و مغرورت باقی میمونه.»
پارچهی که به مایع آغشته بود رو به چویا نزدیک کرد. چویا میتونست سنگینی نگاه هرزهی مرد را روی تمام بدنش حس کند؛ نگاهی که انگار داشت اون رو از هم میدرید، بدون اینکه نیاز باشه حتی یک تار مو از تنش کم شه. این خودِ جهنم بود؛ حسی که هر لحظه ممکن بود از کنترل خارج شود و به چیزی تبدیل شود که چویا حتی وقتی بهش فکر میکرد تاب نمیاورد
مرد با هر قدم نزدیک و نزدیک تر میومد و فاصله قدم به قدم کم و کمتر میشد
به صندلی رسید و با فاصله کمی وایساد
دستش که دستمال رو باهاش نگه داشته بود بالا آورد و مقابل دهن و بینی موحنایی گذاشت
سرش رو به این ور اون ور تکون میداد تا اون پارچه مزاحم رو از خودش دور کنه
اما دست های مرد محکم تر شد و مانع حرکت اضافه شد
هوشیار بود اما نه به قدری که بتونه فکری کنه ، نه به قدری که بتونه تلاشی کنه نه به قدری که بتونه مقاومتی کنه
و حالا مرد به خواستش رسیده بود و اونو ضعیف کرده بود
و حالا نوبت به روش کثیفش بود
دستای بیمارش هر لحظه مرز ها بیشتر از قبل رد میکردن و بدون اجازه پیشروی میکردن
حالا دیگه مرد سبزه داشت لذت میبرد
داشت از این ترس فرد مقابلش که مثل بقیه شکار هاش گیر افتاده بود لذت میبرد
دستاش جلو رفت و در لحظه پیرهن سفیدی که تن موحنایی بود دیگه نبود
بلکه جنازه پیرهن حالا بخشی از زمین رو پوشونده بود
تو شک رفت درکی از شرایطی که توش بود نداشت
کی میتونست داشته باشه؟
مگه هرروز به آدمای بی گناه توسط آدم های مریض و لذت جو تجاوز یا شکنجه داده میشد؟
معلومه که نه
حالا خودش مونده بود و ذهن بی چارش که مونده بود چه کاری چه عملی توی این وضع درسته
مغزش قفلِ قفل بود.
واقعا بخاطر یه نوشته؟
یه نوشته ساده؟...هه چقدر عوضی
لمس های مرد رو حس میکرد لمس های مرد رو روی اجزای بدنش حس میکرد...میخواست داد بزنه..فریاد بزنه..مشت بزنه تا این مرد رو از خودش دور کنه اما بدنش..مغزش.. طبق ارادش پیش نمیرفت
اما برای لحظهای...صدای قدم هایی از پشت در به گوش هردو مرد رسید
مرد خودش رو دور کرد و سمت در رفت
با باز کردن در چهرهی لرزون و رنگ پریده سیگما که نفس نفس میزد رو دید
با همون لحن لرزونش لب زد:عجله کن..باید بریم
مرد لحظهای تو شک و تعجب رفت اما دست و پای خودش رو گم نکرد و برعکس تعجبی که داشت با لحن آرومی پرسید:چته؟چیشده؟ پلیسا اومدن؟
سیگما:ای کاش پلیس بودن اون مردک ...اونا...اونا پیدامون کردن...دازای...اون مردک پیدامون کرده باید بریم
مرد که دازای رو نمیشناخت چشماش رک چرخوند و بیخیال شونهای بالا انداخت و گفت:خب که چی؟
سیگما نیشخند عصبی زد و گفت:خب که چی؟..خب که چی؟؟؟؟؟؟
اگر دست دازای بیوفتیم دعا میکنی که ای کاش پیش پلیسا میبودیم...حالا وسایلت رو جمع کن
چویا که نیمه هوشیار بود به محض شنیدن اسمی که خیلی وقت بود به زبون نیاورده کور سویی از امید دلش رو روشن کرد و قلب بی قرارش کمی آروم گرفت نفس راحتی کشید و حالا میدونست تنها کاری که باید بکنه منتظر بودنه تا الان که صبر کرده بود کافی بود به کم دیگه هم صبر کنه تا دلزای بیاد
مرد سبزه سمت کیفش رفت شروع به جمع کردن وسایلش کرد
در همون حین گفت:پس این یارو چی؟اونو چی کار کنیم؟
سیگما به محض شنیدن این حرف کف دستش رو به صورتش بخاطر حواس پرتیش کوبید
نگاهش به سمت چویا نیمه هوشیار و بعد سمت اتاق مخفی گوشه اتاق افتاد
سمت صندلی رفت ، از تکیهگاهش گرفت و اون رو سمت اتاق مخفی کشوند
مرد هم با تعجب و نفهمی به کار بی معنی سیگما نگاه کرد
سیگما که به سختی تونست صندلی که چویا بهش بسته شده بود رو به جای مد نظرش برسونه به محض رسیدن به اون قسمت از اتاق لگدی دیوار اتاق زد و بالاخره در اتاق مخفی باز شد
و حالا کار های سیگما برای مرد معنی دار شد
بچه ها دیگه چیزی نمونده به آخرای داستان نزدیک شیم
نظر از یاد نرود لایک هم کنید
- ۲.۸k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط