{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هجدهم | اعترافی که ناتمام ماند

پارت هجدهم | اعترافی که ناتمام ماند

دو روز...

دو روز بود که لیانا حتی یک بار هم با جنگکوک کل‌کل نکرده بود.

نه اخمی...

نه طعنه‌ای...

نه حتی یک نگاه.

همین سکوت، بیشتر از هر دعوایی جنگکوک را آزار می‌داد.

---

بعد از آخرین زنگ...

حیاط مدرسه کم‌کم خلوت می‌شد.

جنگکوک از پنجره‌ی کلاس دید که لیانا تنها به سمت درخت بزرگ گیلاس انتهای حیاط می‌رود.

نفس عمیقی کشید.

ـ «باید باهاش حرف بزنم...»

برای اولین بار...

خودش به سمت لیانا رفت.

لیانا صدای قدم‌هایش را شنید، اما برنگشت.

جنگکوک چند قدم پشت سرش ایستاد.

ـ «لیانا...»

سکوت.

ـ «هنوز از دستم ناراحتی؟»

لیانا آرام برگشت.

نگاهش آرام بود...

اما سردتر از همیشه.

ـ «فکر نمی‌کنم لازم باشه برات مهم باشه.»

جنگکوک دست‌هایش را داخل جیبش فرو برد.

ـ «اون حرفی که زدم...»

برای اولین بار، انگار پیدا کردن کلمات برایش سخت بود.

ـ «منظورش اون چیزی نبود که شنیدی.»

لیانا لبخند تلخی زد.

ـ «پس چی بود؟»

جنگکوک خواست جواب بدهد...

اما هیچ کلمه‌ای از دهانش بیرون نیامد.

چطور می‌توانست بگوید که جلوی بقیه فقط نقش بازی کرده؟

چطور می‌توانست اعتراف کند که اگر حقیقت را می‌گفت، تمام مدرسه می‌فهمید دختر جدید برایش مهم شده است؟

لیانا چند ثانیه منتظر ماند.

وقتی جوابی نشنید، سرش را پایین انداخت.

ـ «دیدی؟ حتی خودتم نمی‌دونی چی بگی.»

خواست از کنارش رد شود...

اما جنگکوک بی‌اختیار مچ دستش را گرفت.

این بار نه از روی غرور...

بلکه از ترسِ از دست دادنش.

ـ «نرو...»

لیانا به دستش نگاه کرد.

قلب هر دو بی‌اختیار تند می‌زد.

جنگکوک آرام گفت:

ـ «فقط... یه فرصت بده.»

در همان لحظه...

صدای جیغ هانا از آن طرف حیاط بلند شد.

ـ «کمک... یکی کمک کنه!»

چند دانش‌آموز با عجله به سمت صدا دویدند.

جنگکوک هم ناخودآگاه دست لیانا را رها کرد و به آن سمت نگاه کرد.

همین چند ثانیه کافی بود.

لیانا آهی کشید و آرام زمزمه کرد:

ـ «انگار هیچ‌وقت وقتش نمی‌رسه...»

و از حیاط خارج شد.

جنگکوک فقط رفتنش را تماشا کرد.

مشتش را محکم گره کرد.

او برای اولین بار تصمیم گرفته بود حقیقت را بگوید...

اما باز هم سرنوشت، اجازه نداده بود.

و از دور...

هانا با لبخند پیروزمندانه به صحنه نگاه می‌کرد.

جیغش...

فقط یک نمایش بود.

پآیآن پآرت هجدهم...🏀⃢💍
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پآرت بعدییی : (برای هر سه پارت برسونین خوشگلا😭)
༅ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
༅ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🏀࿐
༅ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺🏀࿐
دیدگاه ها (۳۴)

من چقدررررر خوشحال میشممم وقتیییی که همچین پیام هایی از طرف ...

پارت هفدهم | اشک‌های بی‌صدالیانا تمام راه تا خانه را در سکوت...

پارت شانزدهم | قلبی که لو می‌رود...از آن روزی که جنگکوک جان ...

پارت پانزدهم | چرا ازم دفاع کردی؟بعد از تمام شدن کلاس...همه ...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط