جلوی درِ اتاقهایشان ایستادند.
جلوی درِ اتاقهایشان ایستادند.
راهرو ساکت بود؛ فقط نور زرد و کمجان چراغها روی دیوارها افتاده بود و سایههایشان را کنار هم کشیده بود، انگار حتی نور هم نمیخواست میانشان فاصله بیندازد. دستهایشان هنوز در هم قفل بود، اما هر دو میدانستند که این همان لحظهای است که باید موقتاً از هم جدا شوند.
ایزوکو به درِ اتاقش نگاه کرد، بعد دوباره سرش را بالا آورد. لبخندش کوچکتر از قبل بود، اما عمیقتر؛ از آن لبخندهایی که دیگر نیازی به هیجان ندارند، چون جایشان را اطمینان گرفته است.
«پس… شب بخیر؟»
شوتو چند ثانیه فقط به او نگاه کرد؛ انگار میخواست این تصویر را همانطور که هست، در ذهنش نگه دارد: موهای سبز آشفته، گونههایی که هنوز کمی از خندههای چند دقیقه قبل گرم مانده بودند، و آن چشمان سبزی که امشب دیگر فقط از عزم و شجاعت پر نبودند، بلکه از آرامش هم برق میزدند.
«شب بخیر، ایزوکو.»
اما هیچکدام دستش را رها نکرد.
ایزوکو با خجالت خندید. «فکر کنم… این بخشش از چیزی که تصور میکردم سختتره.»
شوتو خیلی آرام، آنقدر که فقط خودشان حسش کنند، انگشتانش را دور دست او فشرد. «لازم نیست سخت باشه.»
و بعد، پیش از آنکه ایزوکو فرصت کند چیزی بگوید، شوتو قدم کوچکی جلو آمد. حرکتش مثل همیشه بدون شتاب بود، اما این بار تردیدی در آن نبود. دست آزادش را بالا آورد و با لطافتی کمنظیر، کنار صورت ایزوکو گذاشت؛ انگار داشت مطمئن میشد که این لحظه واقعی است.
ایزوکو نفسش را در سینه حبس کرد.
شوتو پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد و با صدایی پایین و صمیمی گفت: «فردا که بیدار بشی، این اتفاق هنوز واقعی خواهد بود. لازم نیست از تموم شدنش بترسی.»
چیزی در سینهی ایزوکو آرام گرفت؛ گرهای قدیمی، ترسی که سالها با او مانده بود. او چشمانش را بست و خیلی آرام سرش را تکان داد. «باشه… سعی میکنم باورش کنم.»
شوتو لبخند زد. «لازم نیست سعی کنی. من یادآوریت میکنم.»
ایزوکو خندید؛ خندهای کوتاه و نرم که بیشتر شبیه نفس راحت کشیدن بود تا شوخی. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر آن لرزشِ اول شب در نگاهش نبود. فقط گرما بود، و اعتمادی که آهستهآهسته جایش را پیدا کرده بود.
او این بار خودش یک قدم جلو آمد و سرش را روی شانهی شوتو گذاشت. آغوش آخرشان طولانی نبود، نمایشی هم نبود؛ فقط واقعی بود. از آن بغلهایی که قولی بیصدا در خودشان دارند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، شوتو بالاخره دست او را رها کرد—اما فقط برای اینکه پشت انگشتان ایزوکو را با لمس کوتاهی نوازش کند، انگار میخواست نبودنِ دستش را کمتر ناگهانی کند.
«بخواب، دکو. فردا به انرژیات نیاز داری.»
ایزوکو با همان لبخند آشنا، که حالا برای شوتو معنای تازهای پیدا کرده بود، گفت: «تو هم، شوتو. و… ممنون.»
شوتو کمی ابرو بالا داد. «برای چی؟»
ایزوکو لحظهای فکر کرد، بعد خیلی صادقانه جواب داد: «برای اینکه وقتی کنارتم، لازم نیست قوی بودنم رو ثابت کنم.»
آن جمله برای چند ثانیه در سکوت راهرو ماند.
شوتو نگاهش را از او نگرفت و آرام گفت: «خوبه. چون منم وقتی کنار توام، لازم نیست وانمود کنم همهچیز رو به تنهایی میتونم تحمل کنم.»
و همین کافی بود.
ایزوکو درِ اتاقش را باز کرد، اما قبل از داخل رفتن برگشت و آخرین نگاه را به او انداخت؛ نگاهی روشن، گرم و پر از وعدهی فردا. شوتو هم همانجا ایستاد تا وقتی که در بهآرامی بسته شد.
بعد از بسته شدن در، راهرو دوباره ساکت شد. همان دیوارها، همان چراغها، همان شب.
اما پشت دو درِ جداگانه، دو قلب برای اولین بار با اطمینانِ یکسانی میتپیدند.
فردا دوباره روزِ تمرین بود.
دوباره روزِ مبارزه، تلاش، رقابت و مسئولیت.
اما امشب، پیش از خواب، هر دو با یک فکرِ مشترک چشم بستند:
از این به بعد،
هیچکدامشان قرار نبود آینده را تنها بسازند.
راهرو ساکت بود؛ فقط نور زرد و کمجان چراغها روی دیوارها افتاده بود و سایههایشان را کنار هم کشیده بود، انگار حتی نور هم نمیخواست میانشان فاصله بیندازد. دستهایشان هنوز در هم قفل بود، اما هر دو میدانستند که این همان لحظهای است که باید موقتاً از هم جدا شوند.
ایزوکو به درِ اتاقش نگاه کرد، بعد دوباره سرش را بالا آورد. لبخندش کوچکتر از قبل بود، اما عمیقتر؛ از آن لبخندهایی که دیگر نیازی به هیجان ندارند، چون جایشان را اطمینان گرفته است.
«پس… شب بخیر؟»
شوتو چند ثانیه فقط به او نگاه کرد؛ انگار میخواست این تصویر را همانطور که هست، در ذهنش نگه دارد: موهای سبز آشفته، گونههایی که هنوز کمی از خندههای چند دقیقه قبل گرم مانده بودند، و آن چشمان سبزی که امشب دیگر فقط از عزم و شجاعت پر نبودند، بلکه از آرامش هم برق میزدند.
«شب بخیر، ایزوکو.»
اما هیچکدام دستش را رها نکرد.
ایزوکو با خجالت خندید. «فکر کنم… این بخشش از چیزی که تصور میکردم سختتره.»
شوتو خیلی آرام، آنقدر که فقط خودشان حسش کنند، انگشتانش را دور دست او فشرد. «لازم نیست سخت باشه.»
و بعد، پیش از آنکه ایزوکو فرصت کند چیزی بگوید، شوتو قدم کوچکی جلو آمد. حرکتش مثل همیشه بدون شتاب بود، اما این بار تردیدی در آن نبود. دست آزادش را بالا آورد و با لطافتی کمنظیر، کنار صورت ایزوکو گذاشت؛ انگار داشت مطمئن میشد که این لحظه واقعی است.
ایزوکو نفسش را در سینه حبس کرد.
شوتو پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد و با صدایی پایین و صمیمی گفت: «فردا که بیدار بشی، این اتفاق هنوز واقعی خواهد بود. لازم نیست از تموم شدنش بترسی.»
چیزی در سینهی ایزوکو آرام گرفت؛ گرهای قدیمی، ترسی که سالها با او مانده بود. او چشمانش را بست و خیلی آرام سرش را تکان داد. «باشه… سعی میکنم باورش کنم.»
شوتو لبخند زد. «لازم نیست سعی کنی. من یادآوریت میکنم.»
ایزوکو خندید؛ خندهای کوتاه و نرم که بیشتر شبیه نفس راحت کشیدن بود تا شوخی. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر آن لرزشِ اول شب در نگاهش نبود. فقط گرما بود، و اعتمادی که آهستهآهسته جایش را پیدا کرده بود.
او این بار خودش یک قدم جلو آمد و سرش را روی شانهی شوتو گذاشت. آغوش آخرشان طولانی نبود، نمایشی هم نبود؛ فقط واقعی بود. از آن بغلهایی که قولی بیصدا در خودشان دارند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، شوتو بالاخره دست او را رها کرد—اما فقط برای اینکه پشت انگشتان ایزوکو را با لمس کوتاهی نوازش کند، انگار میخواست نبودنِ دستش را کمتر ناگهانی کند.
«بخواب، دکو. فردا به انرژیات نیاز داری.»
ایزوکو با همان لبخند آشنا، که حالا برای شوتو معنای تازهای پیدا کرده بود، گفت: «تو هم، شوتو. و… ممنون.»
شوتو کمی ابرو بالا داد. «برای چی؟»
ایزوکو لحظهای فکر کرد، بعد خیلی صادقانه جواب داد: «برای اینکه وقتی کنارتم، لازم نیست قوی بودنم رو ثابت کنم.»
آن جمله برای چند ثانیه در سکوت راهرو ماند.
شوتو نگاهش را از او نگرفت و آرام گفت: «خوبه. چون منم وقتی کنار توام، لازم نیست وانمود کنم همهچیز رو به تنهایی میتونم تحمل کنم.»
و همین کافی بود.
ایزوکو درِ اتاقش را باز کرد، اما قبل از داخل رفتن برگشت و آخرین نگاه را به او انداخت؛ نگاهی روشن، گرم و پر از وعدهی فردا. شوتو هم همانجا ایستاد تا وقتی که در بهآرامی بسته شد.
بعد از بسته شدن در، راهرو دوباره ساکت شد. همان دیوارها، همان چراغها، همان شب.
اما پشت دو درِ جداگانه، دو قلب برای اولین بار با اطمینانِ یکسانی میتپیدند.
فردا دوباره روزِ تمرین بود.
دوباره روزِ مبارزه، تلاش، رقابت و مسئولیت.
اما امشب، پیش از خواب، هر دو با یک فکرِ مشترک چشم بستند:
از این به بعد،
هیچکدامشان قرار نبود آینده را تنها بسازند.
- ۶۵۹
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط