{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدم یک روز چشم‌هایش را می‌بندد و دست‌هایی را رها می‌کند !

آدم یک روز چشم‌هایش را می‌بندد و دست‌هایی را رها می‌کند !
با چشم‌های بسته دست‌های دیگری را می‌گیرد !
با چشم‌های بسته سعی می‌کند همه چیز را فراموش کند !
با چشم‌های بسته حرف می‌زند، می‌خندد، راه می رود !
و در آخر با چشم‌های بسته سقوط می کند !
پس از آن چشم‌هایش را باز می‌کند ،
با چشم‌های باز راه می‌رود اما دیگر سقوط
نمی کند ،
با چشم‌های باز کم حرف می‌زند، کم می‌خندد ،
و همه چیز را مو به مو به یاد می‌آورد ...
اما با چشم‌های باز دیگر می‌ترسد که دست‌هایی را بگیرد، می‌ترسد ...
روزبه_معین
.
.
دیدگاه ها (۴)

وقتی کھ تو نیستیمن همتنها ترین اتفاقِبی دلیلِ زمینم..!!..سید...

💫 دَف میزَنم اَز مِهرِ تُو هردَم به مِضرابِ دِلَمنازَم به نا...

______خانه های قدیمی را دوست دارمتاریخ در آنها به زیبایی در ...

رومان پارت سناریو

پارت ۵۱ رومان _ سناریو _ پارت

سناریو بلولاک (قفل آبی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط