{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شهر ....یک پارک....یک صندلی...یک درخت....یک فنجان چای

یک شهر ....یک پارک....یک صندلی...یک درخت....یک فنجان چای...یک خاطره....یه حس بد....رفتن تو فکر...یه نگاه به روبروت....دیدن چندتا بچه قد و نیم قد تو پارک...یک الاکلنگ...یک سرسره....باز تو فکر رفتن ...کاش جای این بچه ها بودن...تصور بچگیت...اوووووف ...بلند شدن از صندلی....سرفه های وقت و بی وقت .....رفتن به خونه ...یک اتاق...یک تخت...یه آدم پیر...یه فکر خسته... یه عصای کهنه ....یه عالمه تنهایی...#
دیدگاه ها (۱)

𝓹𝓪𝓻𝓽۴۸ات: ببین یا قبول میکنی به من کمک کنی یا سرنوشت عین باد...

سلام😂 یه پارت کوتاه نوشتم برای کسانی که فردا میرن مدرسه💝🔥عشق...

پارت دوم | پیشنهادجئون جونگ‌کوکاز اتاق بیرون اومدم و به سمت ...

برادر ناتنی

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و p27خلاصه هیونجین اومد ناه...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۳: نقاب‌های شیشه‌ایوقتی سوآ دوباره جلوی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط