{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شهر ....یک پارک....یک صندلی...یک درخت....یک فنجان چای

یک شهر ....یک پارک....یک صندلی...یک درخت....یک فنجان چای...یک خاطره....یه حس بد....رفتن تو فکر...یه نگاه به روبروت....دیدن چندتا بچه قد و نیم قد تو پارک...یک الاکلنگ...یک سرسره....باز تو فکر رفتن ...کاش جای این بچه ها بودن...تصور بچگیت...اوووووف ...بلند شدن از صندلی....سرفه های وقت و بی وقت .....رفتن به خونه ...یک اتاق...یک تخت...یه آدم پیر...یه فکر خسته... یه عصای کهنه ....یه عالمه تنهایی...#
دیدگاه ها (۱)

⇦اومَـدَنِ هیچـکَسْ تــو زِندِگــی⇨⇦بـــی حِکمَــت نیـــس₪₪⇨...

اونــــــــے ڪـہ عـشـقو به بازے میـگیـره شـــایـد در نظـر خـ...

ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘــﺎ ﮔﺮ ﺑﺸڪﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻣﻲ ﺑﺎ ...

←←یه قلب {شکســـــــــته}√ ←←یه اتاق {دربســـــــ...

رمان عشق تهیونگ به ا/ت پارت دو

🍷مستی در شب🍷 🪐P32🪐یه هفته بعد - خرید جونگ‌کوک ه...

.داستان کوتاه و آموزنده شب خواستگاری وقتی خانواده گفتن عروس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط