{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۰

پارت ۲۰

عصر بود. رزا لباس‌هاش رو توی کمد مرتب می‌کرد که صدای در اومد. برگشت — ته‌سوک ایستاده بود به چهارچوب تکیه داده و نگاهش می‌کرد.

— کار خونه هنوز تموم نشده؟ — گفت با لبخند.

— فقط دارم لباس‌ها رو جابه‌جا می‌کنم. تو زود برگشتی.

ته‌سوک جلو اومد و نشست رو لبه‌ی تخت:

— امروز فکر کردم… از وقتی اومدی این خونه، یه چیزش عوض شده. قبلاً کسی منتظر برگشتنم نبود. چراغ پذیرایی تاریک بود. حالا — خندید — چراغ روشنه.

رزا مکث کرد:

— تو داری می‌گی خونه‌ت ساکت‌تر بود؟

— دارم می‌گم الان یه نفری هست که منتظرمه. و فکر می‌کنم… می‌تونی یه روزی بیای دم در ازم استقبال کنی. نه اینکه منتظر بمونی من بیام سمتت. خودت بیای.

رزا سرش رو برگردوند، به فکر فرو رفت:

— این کار برام سخته. چون هنوز اعتمادم کامل نیست. — بعد نگاهش کرد — ولی یه شرط دارم.

ته‌سوک ابرو بالا برد:

— بگو.

— اگه پدرم اومد — که خودش اومد، دید، تأیید کرد — و اون روز همه‌چی تموم شد… یعنی اگه یه روزی اون آدما یا اون اتفاقا برگشتن و همه‌چی تموم شد، اون روز من از در میام به استقبالت. نه زودتر.

یه سکوت افتاد. ته‌سوک بهش خیره شد، بعد آهسته گفت:

— قبول. و قول می‌دم نشکنمش.

رزا یه لبخند کوچیک زد و برگشت به لباس‌ها:

— پس کارت تموم شد؟ برو استراحت کن.

ته‌سوک بلند شد و راه افتاد به سمت در، بعد برگشت:

— رزا.

— هوم؟

— اگه اون روز اومدی… من همیشه از در میام سمتت. — و رفت.

رزا موند و به لبخند خودش نگاه کرد. شاید برای بار اول، چیزی توی سینه‌ش گرم شده بود.
دیدگاه ها (۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط