دیشب با خدا دعوایم شد
دیشب با خدا دعوایم شد
باهم قهر کردیم
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم
اشک ریختم
وخوابم برد
صبح که بیدار شدم
مادرم گفت
نمیدانی از دیشب تا صبح
چه"بارانی"می آمد...
باهم قهر کردیم
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم
اشک ریختم
وخوابم برد
صبح که بیدار شدم
مادرم گفت
نمیدانی از دیشب تا صبح
چه"بارانی"می آمد...
- ۱.۶k
- ۱۲ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط