part 6
کرد و شروع کردم به گریه کردن سعی کردم از روی تخت بلند شوم لباس هایم را پوشیده ام ، هیچ وسیله ای به جز طراحی ام برنداشته ام با سختی و سرعت از پله ها پایین اومدم و از عمارت رفتم بیرون در حال قدم زدن بودم ولی هیچ چیزی حس نمیکردم انگار مردم اطرافم وجود ندارد نمیدانستم چیکار کنم وارد پارکی شدم که وقتی بچه بودم پدر و مادرم مرا به آنجا میبردند توی پارک نشستم پارک خیلی خلوت بود هیچی یادم نمی آمد از چهره اون پسر وقتی فهمیدم این آخرین خوابم راجبش بود قطره اشکی از گوشه چشمم چکید گردنبند را توی دستم گرفتم و طراحی را توی دست دیگرم به آسمان بالای سرم خیره شدم و گفتم: دلم خیلی تنگ خواهد شد لطفا ترکم نکن دوباره آرزو کردم تا دوباره ببینمش زندگی من بدون اون فرد بی معناست ولی میدانستم همه این اتفاقات تقصیر من است با ناامیدی به خانه رفتم به خدمتکار ها گفتم درباره بیرون رفتنم به آماندا چیزی نگویند و راهی اتاقم شدم درد مچ پایم کمتر شده بود دوباره توی تخت رفتم تا شاید دوباره ببینمش اما هرچه تلاش کردم نتوانستم دوباره بخوابم ناامید شدم و مجبور شدم تا شب صبر کنم خدمتکارها از خالم با خبر بودند ولی نمیدانستند چرا اینجوری شده ام آنقدر نگران و ناراحت بودم که حتی نمیتوانستم صحبت کنم هرگز فکر نمیکردم بخاطر یه شخص خیالی اینقدر ناراحت شوم یا حتی عاشق شوم به خاطر پایم امروز با آماندا به شرکت نمیروم اما آماندا خوشحال به نظر نمیرسید از او پرسیدم اتفاقی افتاده؟ ولی او هیچ جوابی نداد و رفت یکی از خدمتکار ها گفت یکی از دشمن های قدیمی اش جدیدا خیلی اذیتش میکنه و توی تجارتش مشکل ایجاد میکند سردرگمی ام بیشتر شد تنها کسی که برایم مانده بود فقط آماندا بود آماندا کشی نیست که بخاطر به انسان اینقدر استرس داشته باشه یا عصبی باشه...
- ۱.۷k
- ۰۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط