کاش_از_هم_نمیترسیدیم...
کاش_از_هم_نمیترسیدیم...
کاش_بهم_اعتماد_داشتیم
مثل همیشه بعد از چند قدم به کفشام نگاه کردم تا صاف راه برم ، حواسم به اطرافم نبود . بند کوله پشتی رو محکم تو دستم گرفتم و به رو به رو نگاه کردم ، یه مرد میانسال با سرو وضع نه چندان خوب و موهای ژولیده وسط پیاده رو وایستاده بود ، مشخص بود از دیگران چیزی میخواد.
نگاش کردم و سعی کردم بفهمم به آدمایی که از کنارش رد میشن چی میگه ، نزدیکتر شدم ، حالا به وضوح میتونستم صداشو بشنوم ، اول فکر کردم گداست و پول میخواد ، دست کردم تو جیبمو هزار تومنی رو تو مشتم گرفتم که اگه بهم گفت بهش کمک کنم .
به اولین پسری که بعد از نزدیک شدن من از کنارش رد شد ، با صدای گرفته گفت:
داداش گوشیتو میدی یه زنگ بزنم ؟!
پسر گوشی رو تو دستاش قایم کرد .
_شارژ ندارم بخدا !
قدم هاشو تند تر کرد و رفت .
نفر بعد...
_داداش شارژ داری یه زنگ بزنم ؟!
_نه متأسفانه !
نزدیک شدم .منتظر بودم از منم بپرسه ، منتظر بودم بپرسه و تو اون لحظه تصمیم بگیرم که چی باید بگم ...مثل دیگران بهونه بیارم ، یا ....!
از کنارش رد شدم اما حرفی نزد ، تو دلم خوشحال شدم اما نم اشک کنار چشمام جا خوش کرد ، دلم بحال خودم و این جمعیت هفتاد و پنج ملیون نفری سوخت !!
هزارتا سوال تو ذهنم چرخید که چرا ما آدما نباید به هم اعتماد کنیم؟!چرا باید از هم بترسیم ؟!!
پله های پل هوایی رو تند تند رفتم بالا و از بالای پل به خیابون بزرگ پر از ماشین نگاه کردم ، زیر لب از خودم پرسیدم :
"اگه یه روز منم مجبور بشم از دیگران بخوام اجازه بدن با گوشیشون زنگ بزنم ، اونوقت...!!"
به جواب سوالم فکر نکردم ، نم اشک گوشه ی چشممو با دست کشتم و رفتم که به مقصدبرسم....
کاش_بهم_اعتماد_داشتیم
مثل همیشه بعد از چند قدم به کفشام نگاه کردم تا صاف راه برم ، حواسم به اطرافم نبود . بند کوله پشتی رو محکم تو دستم گرفتم و به رو به رو نگاه کردم ، یه مرد میانسال با سرو وضع نه چندان خوب و موهای ژولیده وسط پیاده رو وایستاده بود ، مشخص بود از دیگران چیزی میخواد.
نگاش کردم و سعی کردم بفهمم به آدمایی که از کنارش رد میشن چی میگه ، نزدیکتر شدم ، حالا به وضوح میتونستم صداشو بشنوم ، اول فکر کردم گداست و پول میخواد ، دست کردم تو جیبمو هزار تومنی رو تو مشتم گرفتم که اگه بهم گفت بهش کمک کنم .
به اولین پسری که بعد از نزدیک شدن من از کنارش رد شد ، با صدای گرفته گفت:
داداش گوشیتو میدی یه زنگ بزنم ؟!
پسر گوشی رو تو دستاش قایم کرد .
_شارژ ندارم بخدا !
قدم هاشو تند تر کرد و رفت .
نفر بعد...
_داداش شارژ داری یه زنگ بزنم ؟!
_نه متأسفانه !
نزدیک شدم .منتظر بودم از منم بپرسه ، منتظر بودم بپرسه و تو اون لحظه تصمیم بگیرم که چی باید بگم ...مثل دیگران بهونه بیارم ، یا ....!
از کنارش رد شدم اما حرفی نزد ، تو دلم خوشحال شدم اما نم اشک کنار چشمام جا خوش کرد ، دلم بحال خودم و این جمعیت هفتاد و پنج ملیون نفری سوخت !!
هزارتا سوال تو ذهنم چرخید که چرا ما آدما نباید به هم اعتماد کنیم؟!چرا باید از هم بترسیم ؟!!
پله های پل هوایی رو تند تند رفتم بالا و از بالای پل به خیابون بزرگ پر از ماشین نگاه کردم ، زیر لب از خودم پرسیدم :
"اگه یه روز منم مجبور بشم از دیگران بخوام اجازه بدن با گوشیشون زنگ بزنم ، اونوقت...!!"
به جواب سوالم فکر نکردم ، نم اشک گوشه ی چشممو با دست کشتم و رفتم که به مقصدبرسم....
- ۳.۷k
- ۳۰ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط