«قمار عشق »
«قمار عشق »
Part:17
تهیونگ کوله اش رو برمیداره از استرسی که ناخودآگاه گرفته بود دستاش میلرزید . با همون دست لرزونش زیپ کوله اش رو باز میکنه قلبش به شدت تو قفسه سینش میکوبید ، جوری که حس میکرد صدای ضربان قلبش تو کل اتاق پیچیده.
دستشو وارد کوله پشتی میکنه و با برخورد دستش به صفحه سرد گوشی با هیجانِ ترس آلودش گوشی رو بیرون میکشه ، از اینکه هنوز تو کولش بود خوشحال بود .
سریع صفحه گوشی رو روشن میکنه ، نور ضعیف صفحه گوشی تو روشنایی روز اتاق ، تو ی ذوق میزد .
تا خواست قفل گوشی رو باز کنه ، صدای سنگین و بمی از سمت در اومد :
- دنبال چیزی میگشتی بیب ؟ که اجازه دست زدن بهش رو نداده بودم ؟؟
با نگاه ترسناکش به تهیونگ حرفش رو زد . تهیونگ چنان وحشت زده شده بود که گوشی از دست افتاد به روی زمین . با ترس سرشو بالا میاره و با الفایی که تکیه داده بود به چارچوب در ، با کت شلوار مشکی بی نقصش و نگاه سرد و پر از خشمش مواجه میشه .
جونگکوک آروم به سمت امگا قدم برمیداره . هر قدمی که برمیداشت ، انگار اکسیژن اتاق کمتر میشد . جلوتر رفت و به گوشی رسید خم شد و اونو از زمین برداشت ، به صفحه گوشی که هنوز روشن بود نگاه میکرد .
دوباره نگاهش رو به چشمای خیس و وحشت زده آن امگا داد .
جونگکوک با صدای آروم اما بم و ترسناکش شروع به حرف زدن کرد ؛
- فکر کردی من خیلی احمقم و نمیفهمم ؟ میتونم بگم متاسفانه اینطور نیست گوشه به گوشه این اتاق دوربین داره . علاوه بر دوربین من میفهمم تو چه غلطی کردی امگا !
تهیونگ عقب عقب میرفت تا اینکه پشتش به دیوار برخورد کرد ، دیگه راهی نداشت که فرار کنه .
- م....من ..فقط ... میخواستم..باهاش
جونگوک اجازه نداد که حرفشو رو تموم کنه ، با یه حرکت مچ ظریف پسر و گرفت ، به سمت خودش کشید .
صورتش و سمت گوش امگا برد جوری که وقتی حرف میزد نفسش به صورت پسر میکوبید.
- قانون هارو یادت رفته اره ؟ باید یاد اوری کنم که هیچ غلطی نمیتونی بکنی ؟
اینجا خونه بابات نیست و هرکاری دوست داری بکنی .تو فقط کارت بر طرف کردن نیاز های منه امگا .
جونگکوک دست پسر رو ول کرد گوشی رو تو جیبش فرو برد .
تهیونگ از وضعیتی که داشت متنفر بود حتی از اون الفا هم متنفر بود ، نگاه تننفرشو به پسر میده خودش هم نمیدونست یهو این همه جسارت و شجاعت از کجا اومد .
- تو کی باشی که این همه قانون برای من بزاری ها؟ فکر کردی چون الفایی میتونی منو زیر سلطه خودت قرار بدی ؟ من هرکاری دوست دارم میکنم چیزیم برای از دست رفتن ندارم هرکاری دوست داری بکن .
سلام بعد از چند هفته ، بابت تاخیر معذرت میخوام بنده درگیر کارای دانشگاه و یسری چیزا بودم برای همون دیر شد .
ممنونم که درک میکنید
شرایط برای پارت بعد : ۳۰لایک،۳۰کامنت،۱۵بازنشر
Part:17
تهیونگ کوله اش رو برمیداره از استرسی که ناخودآگاه گرفته بود دستاش میلرزید . با همون دست لرزونش زیپ کوله اش رو باز میکنه قلبش به شدت تو قفسه سینش میکوبید ، جوری که حس میکرد صدای ضربان قلبش تو کل اتاق پیچیده.
دستشو وارد کوله پشتی میکنه و با برخورد دستش به صفحه سرد گوشی با هیجانِ ترس آلودش گوشی رو بیرون میکشه ، از اینکه هنوز تو کولش بود خوشحال بود .
سریع صفحه گوشی رو روشن میکنه ، نور ضعیف صفحه گوشی تو روشنایی روز اتاق ، تو ی ذوق میزد .
تا خواست قفل گوشی رو باز کنه ، صدای سنگین و بمی از سمت در اومد :
- دنبال چیزی میگشتی بیب ؟ که اجازه دست زدن بهش رو نداده بودم ؟؟
با نگاه ترسناکش به تهیونگ حرفش رو زد . تهیونگ چنان وحشت زده شده بود که گوشی از دست افتاد به روی زمین . با ترس سرشو بالا میاره و با الفایی که تکیه داده بود به چارچوب در ، با کت شلوار مشکی بی نقصش و نگاه سرد و پر از خشمش مواجه میشه .
جونگکوک آروم به سمت امگا قدم برمیداره . هر قدمی که برمیداشت ، انگار اکسیژن اتاق کمتر میشد . جلوتر رفت و به گوشی رسید خم شد و اونو از زمین برداشت ، به صفحه گوشی که هنوز روشن بود نگاه میکرد .
دوباره نگاهش رو به چشمای خیس و وحشت زده آن امگا داد .
جونگکوک با صدای آروم اما بم و ترسناکش شروع به حرف زدن کرد ؛
- فکر کردی من خیلی احمقم و نمیفهمم ؟ میتونم بگم متاسفانه اینطور نیست گوشه به گوشه این اتاق دوربین داره . علاوه بر دوربین من میفهمم تو چه غلطی کردی امگا !
تهیونگ عقب عقب میرفت تا اینکه پشتش به دیوار برخورد کرد ، دیگه راهی نداشت که فرار کنه .
- م....من ..فقط ... میخواستم..باهاش
جونگوک اجازه نداد که حرفشو رو تموم کنه ، با یه حرکت مچ ظریف پسر و گرفت ، به سمت خودش کشید .
صورتش و سمت گوش امگا برد جوری که وقتی حرف میزد نفسش به صورت پسر میکوبید.
- قانون هارو یادت رفته اره ؟ باید یاد اوری کنم که هیچ غلطی نمیتونی بکنی ؟
اینجا خونه بابات نیست و هرکاری دوست داری بکنی .تو فقط کارت بر طرف کردن نیاز های منه امگا .
جونگکوک دست پسر رو ول کرد گوشی رو تو جیبش فرو برد .
تهیونگ از وضعیتی که داشت متنفر بود حتی از اون الفا هم متنفر بود ، نگاه تننفرشو به پسر میده خودش هم نمیدونست یهو این همه جسارت و شجاعت از کجا اومد .
- تو کی باشی که این همه قانون برای من بزاری ها؟ فکر کردی چون الفایی میتونی منو زیر سلطه خودت قرار بدی ؟ من هرکاری دوست دارم میکنم چیزیم برای از دست رفتن ندارم هرکاری دوست داری بکن .
سلام بعد از چند هفته ، بابت تاخیر معذرت میخوام بنده درگیر کارای دانشگاه و یسری چیزا بودم برای همون دیر شد .
ممنونم که درک میکنید
شرایط برای پارت بعد : ۳۰لایک،۳۰کامنت،۱۵بازنشر
- ۶۳۸
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط