{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت...یه غمی که آزارم می دا

چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت...یه غمی که آزارم می داد...
کم حرف شده بود...مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد...
یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم...خیلی دلتنگم...
نذاشت بپرسم دلتنگ کی... دلتنگ چی... دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم...شاید...تو چی؟ خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه...به همون کسی که بودم و دیگه نیستم... همونی که از یه جایی به بعد عوض شد... می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ... دلتنگ شدم... دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم... دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم... دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود... دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی... اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت... دلتنگی که هیچ راه فراری نداره... دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه...فقط گاهی فراموش میشه ... همین

.
.
.
دیدگاه ها (۱)

خب هیچکس وظیفه ندارد که بنشیند و ساعت ها به آه و ناله هایمان...

همه ی آدم ها روی کسایی که دوسشون دارن یه حساب دیگه ای باز می...

وقتی می‌گم هیچ‌کس، یعنی دقیقا هیچ‌کس.روزای زیادی باید بگذره ...

دلمان نصف شده استبین تمام آدمهایی که باید بهشان خودمان را تا...

فکر می کنی گذشت ؟نه اینقدر ، نبودنت همه جا هستکه انگار هنوز ...

حاج مهدی جان،اگه بپرسند این ده سال چطور گذشت، نمی‌دونم چی بگ...

حرف هایی که داخل مانهوا می زنن رو باید به پهلوی می گفتن . ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط