Bad boy
Bad boy
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
@ویو اوسامو
دازای"بگو ماجرا چی بود "
چویا"به تو ربطی نداره"
دازای"میخوا پشیمونت کنم از این حرف ؟"
چویا"من پشیمون نمیشم "
حرفمو گوش نمیده . یهو اخلاقش تغییر کرد . فکر کنم ناراحته که تعمش کردم .
دازای"خودت گفتی تنبیهت کنم ها"
افتادم به جونش و
.
.
.
.
.
.
.
چویا"اهههههههههههه ولم کنننننننن ااااااااااااا"
دازای"بگو ببخشید "
چویا"اااااااااااااا نمیگم"
دازای"پس منم قلقلک میدم"( عااااا منحرفا ضایع شدین 🤣 )
چویا"باشه ااااااا ببخشیددددد"
دازای"افرین"
پاشو ول کردم .
چویا"چرا اومدیم اینجا؟"
دازای!"نمیخواستم اونحا بمونیم"
چویا"عااااا اینجا بدرد چی میخوره"
دازای"معمولا خیانت کارا رو اینجا شکنجه میدیم بعد میکشیم "
چویا"با چی میکشینننننن"
دستش رو گرفتم و کشیدمش .
دازای"بیا بهت نشون بدم"
.
دازای"خب این ها سوزنن، اول داغشون میکنیم بعد میزاریمش زیر ناخوناشون
اینا هم چاقو هستن هر کدوم برای پاره کردن یک بخش از بدن
اینا هم ."
چویا"ترسناکه"
دازای"نیست"
چویا"هست"
دازای"رو حرف من حرف نزن "
چویا"من مثل بقیه نیستم نازتو بکشم ها "
چشمامو ریز کردم
دازای..ء"چطوره یکی از این وسایل رو روت امتحان کنم "
چویا"چ_"
جلوی دهنش رو گرفتم و کشوندمش تو یه اتاق پرتش کردم رو زمین .
دازای"نباید با پرویی با رئیس مافیا صحبت کنی ""لباساتو در بیار"
چویا"عوضی در نمیارم "
رفتم و یه شلاق برداشتم "اگر در نیاری پارشون میکنم
چویا"نم_"
حمله کردم و لباساش رو پاره کردم .
چچ چه بدن سفیدی داری . خیلی بی دفاعه .* چویا با دستاش سعی داشت خودش رو بپوشونه *
دازای" چطوره به جای شلاق یه کار دیگه کنم "
چویا"عوضی"
دازای"تا ده بشمار"
و شروع کردم به زدنش .
چویا " اههههههههه نزنمممم اههههه یک ....اههههه....دو.....اهههه......سهء"
ده تا زدمش ، رفتم کمک کنم بلند بشه ولی دور شد .
دازای" نگران نباش الان کویو رو صدا میکنم بیاد "
.
.دازای رفت
.
@ویو ناکاهارا
اخخخخخ درد گرفت بدنم . لعنت بهش . لعنتی . عوضی .
کویو دیگه کدوم خریه .
ده دیقه گذشت
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
@ویو اوسامو
دازای"بگو ماجرا چی بود "
چویا"به تو ربطی نداره"
دازای"میخوا پشیمونت کنم از این حرف ؟"
چویا"من پشیمون نمیشم "
حرفمو گوش نمیده . یهو اخلاقش تغییر کرد . فکر کنم ناراحته که تعمش کردم .
دازای"خودت گفتی تنبیهت کنم ها"
افتادم به جونش و
.
.
.
.
.
.
.
چویا"اهههههههههههه ولم کنننننننن ااااااااااااا"
دازای"بگو ببخشید "
چویا"اااااااااااااا نمیگم"
دازای"پس منم قلقلک میدم"( عااااا منحرفا ضایع شدین 🤣 )
چویا"باشه ااااااا ببخشیددددد"
دازای"افرین"
پاشو ول کردم .
چویا"چرا اومدیم اینجا؟"
دازای!"نمیخواستم اونحا بمونیم"
چویا"عااااا اینجا بدرد چی میخوره"
دازای"معمولا خیانت کارا رو اینجا شکنجه میدیم بعد میکشیم "
چویا"با چی میکشینننننن"
دستش رو گرفتم و کشیدمش .
دازای"بیا بهت نشون بدم"
.
دازای"خب این ها سوزنن، اول داغشون میکنیم بعد میزاریمش زیر ناخوناشون
اینا هم چاقو هستن هر کدوم برای پاره کردن یک بخش از بدن
اینا هم ."
چویا"ترسناکه"
دازای"نیست"
چویا"هست"
دازای"رو حرف من حرف نزن "
چویا"من مثل بقیه نیستم نازتو بکشم ها "
چشمامو ریز کردم
دازای..ء"چطوره یکی از این وسایل رو روت امتحان کنم "
چویا"چ_"
جلوی دهنش رو گرفتم و کشوندمش تو یه اتاق پرتش کردم رو زمین .
دازای"نباید با پرویی با رئیس مافیا صحبت کنی ""لباساتو در بیار"
چویا"عوضی در نمیارم "
رفتم و یه شلاق برداشتم "اگر در نیاری پارشون میکنم
چویا"نم_"
حمله کردم و لباساش رو پاره کردم .
چچ چه بدن سفیدی داری . خیلی بی دفاعه .* چویا با دستاش سعی داشت خودش رو بپوشونه *
دازای" چطوره به جای شلاق یه کار دیگه کنم "
چویا"عوضی"
دازای"تا ده بشمار"
و شروع کردم به زدنش .
چویا " اههههههههه نزنمممم اههههه یک ....اههههه....دو.....اهههه......سهء"
ده تا زدمش ، رفتم کمک کنم بلند بشه ولی دور شد .
دازای" نگران نباش الان کویو رو صدا میکنم بیاد "
.
.دازای رفت
.
@ویو ناکاهارا
اخخخخخ درد گرفت بدنم . لعنت بهش . لعنتی . عوضی .
کویو دیگه کدوم خریه .
ده دیقه گذشت
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
- ۱.۱k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط