يك روزهايي گويي
يك روزهايي گويي
روزگار مي چرخد مي چرخد مي چرخد
وتمام خاطراتت را جلوي رويت به نمايش مي گذارد
ديوانه ميشوي
جلوي چشمانت را ميگيري
بي فايده است
هنوزتصاويرجلوي صورتت ميرقصند
تمام اتاق را قدم ميزني حريري ازاشك تمام صورتت را ميپوشاند چون مجنوني به موهايت چنگ ميزني
وقتي صورتت را درشيشه پنچره ميبيني
عبورزمان را حس ميكني گرد پيري برچهره ات نقش زده است
به خودت به او به زمين به زمان لعنت ميفرستي
روزهايي هست كه بايد روزگارازچرخش بايستد
بايد جلوي چرخشش را بگيري
وگرنه ديوانه ميشوي
روزي مثل امروز...
آرزو
روزگار مي چرخد مي چرخد مي چرخد
وتمام خاطراتت را جلوي رويت به نمايش مي گذارد
ديوانه ميشوي
جلوي چشمانت را ميگيري
بي فايده است
هنوزتصاويرجلوي صورتت ميرقصند
تمام اتاق را قدم ميزني حريري ازاشك تمام صورتت را ميپوشاند چون مجنوني به موهايت چنگ ميزني
وقتي صورتت را درشيشه پنچره ميبيني
عبورزمان را حس ميكني گرد پيري برچهره ات نقش زده است
به خودت به او به زمين به زمان لعنت ميفرستي
روزهايي هست كه بايد روزگارازچرخش بايستد
بايد جلوي چرخشش را بگيري
وگرنه ديوانه ميشوي
روزي مثل امروز...
آرزو
- ۲۷۳
- ۰۶ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط