فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۱۵
صبح دوشنبه...
هانا طبق معمول زودتر از همه به شرکت رسید.
هنوز داشت لپتاپش رو روشن میکرد که مدیر بخش با عجله از اتاقش بیرون اومد.
ـ هانا.
ـ بله؟
ـ امروز آقای جئون از صبح جلسهی هیئتمدیره دارن. تا وقتی جلسه تموم نشده، هیچ پروندهای رو به دفترشون نبر.
ـ چشم.
هانا سر تکون داد و مشغول کار شد.
...
طبقهی آخر...
اتاق هیئتمدیره.
جونگ کوک روبهروی چند نفر از اعضای هیئتمدیره نشسته بود.
رئیس هیئتمدیره پروندهای رو بست و گفت:
ـ پروژهی آرورا خوب پیش رفته.
جونگ کوک فقط جواب داد:
ـ هنوز تموم نشده.
مرد لبخند کمرنگی زد.
ـ همیشه همینقدر سختگیر هستی.
جونگ کوک سکوت کرد.
چند لحظه بعد، یکی از اعضای هیئتمدیره گفت:
ـ راستی... دربارهی مراسم خیریهی ماه آینده تصمیم گرفتی؟
ـ چه تصمیمی؟
ـ مدیرعامل شرکت باید توی مراسم حضور داشته باشه.
جونگ کوک خیلی عادی گفت:
ـ شرکت میکنم.
مرد نگاه معنیداری به بقیه انداخت.
ـ فقط یه مشکل هست...
ـ بگین.
ـ معمولاً مدیرعاملها همراه همسرشون توی این مراسم حاضر میشن.
چند ثانیه سکوت اتاق رو پر کرد.
جونگ کوک بدون تغییر حالت صورتش گفت:
ـ من بهتنهایی میام.
یکی از اعضا خندید.
ـ این جواب رسانهها رو قانع نمیکنه.
ـ رسانهها مسئلهی من نیستن.
ـ ولی اعتبار شرکت مسئلهی ماست.
جونگ کوک پروندهش رو بست.
ـ اگه بحث کاری تموم شده، اجازه بدین برگردم به کارم.
بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه، از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
پشت سرش، یکی از اعضا آهی کشید.
ـ این پسر هنوزم حاضر نیست دربارهی زندگی شخصیش حرف بزنه.
رئیس هیئتمدیره فقط گفت:
ـ فعلاً بذارین زمانش برسه...
...
همون موقع...
هانا توی بخش خودش مشغول مرتب کردن پروندهها بود.
مینهو کنار میزش ایستاد.
ـ امروز مدیرعامل رو دیدی؟
ـ نه.
ـ میگن جلسهی هیئتمدیره خیلی سنگین بوده.
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ یکی از منشیها گفت.
هانا شونه بالا انداخت.
ـ امیدوارم امروز کسی سر راهش قرار نگیره.
مینهو خندید.
ـ مخصوصاً تو.
ـ هی! من این چند روز خیلی دختر خوبی بودم.
هر دو خندیدن.
...
چند دقیقه بعد، آسانسور باز شد.
جونگ کوک از کنارشون رد شد.
صورتش مثل همیشه آروم بود، اما نگاهش سردتر از روزهای قبل به نظر میرسید.
هانا سریع ساکت شد.
جونگ کوک فقط یه نگاه کوتاه به بخش انداخت و وارد دفترش شد.
در اتاق بسته شد.
هانا آروم نفسش رو بیرون داد.
ـ «فکر کنم جلسه اونقدر هم خوب پیش نرفته...»
اما نمیدونست موضوع اون جلسه، خیلی زود زندگی خودش رو هم تغییر میده.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
صبح دوشنبه...
هانا طبق معمول زودتر از همه به شرکت رسید.
هنوز داشت لپتاپش رو روشن میکرد که مدیر بخش با عجله از اتاقش بیرون اومد.
ـ هانا.
ـ بله؟
ـ امروز آقای جئون از صبح جلسهی هیئتمدیره دارن. تا وقتی جلسه تموم نشده، هیچ پروندهای رو به دفترشون نبر.
ـ چشم.
هانا سر تکون داد و مشغول کار شد.
...
طبقهی آخر...
اتاق هیئتمدیره.
جونگ کوک روبهروی چند نفر از اعضای هیئتمدیره نشسته بود.
رئیس هیئتمدیره پروندهای رو بست و گفت:
ـ پروژهی آرورا خوب پیش رفته.
جونگ کوک فقط جواب داد:
ـ هنوز تموم نشده.
مرد لبخند کمرنگی زد.
ـ همیشه همینقدر سختگیر هستی.
جونگ کوک سکوت کرد.
چند لحظه بعد، یکی از اعضای هیئتمدیره گفت:
ـ راستی... دربارهی مراسم خیریهی ماه آینده تصمیم گرفتی؟
ـ چه تصمیمی؟
ـ مدیرعامل شرکت باید توی مراسم حضور داشته باشه.
جونگ کوک خیلی عادی گفت:
ـ شرکت میکنم.
مرد نگاه معنیداری به بقیه انداخت.
ـ فقط یه مشکل هست...
ـ بگین.
ـ معمولاً مدیرعاملها همراه همسرشون توی این مراسم حاضر میشن.
چند ثانیه سکوت اتاق رو پر کرد.
جونگ کوک بدون تغییر حالت صورتش گفت:
ـ من بهتنهایی میام.
یکی از اعضا خندید.
ـ این جواب رسانهها رو قانع نمیکنه.
ـ رسانهها مسئلهی من نیستن.
ـ ولی اعتبار شرکت مسئلهی ماست.
جونگ کوک پروندهش رو بست.
ـ اگه بحث کاری تموم شده، اجازه بدین برگردم به کارم.
بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه، از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
پشت سرش، یکی از اعضا آهی کشید.
ـ این پسر هنوزم حاضر نیست دربارهی زندگی شخصیش حرف بزنه.
رئیس هیئتمدیره فقط گفت:
ـ فعلاً بذارین زمانش برسه...
...
همون موقع...
هانا توی بخش خودش مشغول مرتب کردن پروندهها بود.
مینهو کنار میزش ایستاد.
ـ امروز مدیرعامل رو دیدی؟
ـ نه.
ـ میگن جلسهی هیئتمدیره خیلی سنگین بوده.
ـ از کجا فهمیدی؟
ـ یکی از منشیها گفت.
هانا شونه بالا انداخت.
ـ امیدوارم امروز کسی سر راهش قرار نگیره.
مینهو خندید.
ـ مخصوصاً تو.
ـ هی! من این چند روز خیلی دختر خوبی بودم.
هر دو خندیدن.
...
چند دقیقه بعد، آسانسور باز شد.
جونگ کوک از کنارشون رد شد.
صورتش مثل همیشه آروم بود، اما نگاهش سردتر از روزهای قبل به نظر میرسید.
هانا سریع ساکت شد.
جونگ کوک فقط یه نگاه کوتاه به بخش انداخت و وارد دفترش شد.
در اتاق بسته شد.
هانا آروم نفسش رو بیرون داد.
ـ «فکر کنم جلسه اونقدر هم خوب پیش نرفته...»
اما نمیدونست موضوع اون جلسه، خیلی زود زندگی خودش رو هم تغییر میده.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۸.۶k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط